پیر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیر کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بسالخوردگی رساندن . فرتوت و کهنسال گردانیدن . اشابة. تشییب : تا آن جوان تیز قوی را چو جادوان این چرخ تیز گرد چنین کرد کند و پیر. ناصرخسرو. چه تدبیر از پی تدبیر کردن نخواهم خویشتن را پیر کردن . نظامی . داغ فرزند مرا پیر کرد، فرتوت ساخت .