پیراستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) (مص ل.)<BR>۱- کم کردن و کاستن برای زیبا ساختن.<BR>۲- آرایش کردن.<BR>۳- صیقل دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) (مص ل.) ۱- کم کردن و کاستن برای زیبا ساختن. ۲- آرایش کردن. ۳- صیقل دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیراستن . [ ت َ ] (مص ) مقابل آراستن . پیرایستن . کم کردن از چیزی برای زینت و خوش آیند شدن و زیبا گشتن چون پیراستن موی سر و درخت و جز آن . پیرایش کردن . نازیبا دور کردن . (شرفنامه ). تنقیح . تهذیب . زینت کردن با کاستن نه افزودن که آرایش باشد. کم کردن برای خوبی . آراستن با کم کردن فضول . خشودن . (آنندراج ). اصلاح کردن : کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای بغم نشستن و خاستن است وقت طرب و نشاط و می خواستن است کاراستن سرو ز پیراستن است . عنصری . چو نوشروان بعدل و داد گیتی را بیارائی بتیغ تیز باغ پادشاهی را بپیرائی . فرخی . روی گل سرخ بیاراستند زلفک شمشاد بپیراستند. منوچهری . تیر را تا نتراشی نشودراست همی سرورا تا که نپیرائی والا نشود. منوچهری . تیر عقل من بپند و برفق شاخ جهل ترا بپیراید. ناصرخسرو. بپیرای از طمع ناخن بخرسندی که از دستت چو این ناخن بپیرائی همه کارت بپیراید. ناصرخسرو. و موی و ناخن بپیرایند. (مجمل التواریخ والقصص ). چو همکاسه ٔشاه خواهی شدن بپیرای ناخن فروشوی دست . (کذا شاید: فروشو بدن ). نظامی . سرو پیراستی سمن کشتی مشک سودی و عنبر آغشتی . نظامی . سرو شادابی و گمان بردی که ترا هیچ غم نپیراید. خاقانی . دبول ؛ پیراستن هر چیز. (منتهی الارب ). ◄ زیادتی بریدن . (شرفنامه ). سرشاخه زدن . کم کردن شاخ و برگ زائد. پاک کردن درخت از شاخهای زائد. شاخ های زیادتی درخت را بریدن و زدن . باز کردن شاخ و برگ زائد و زرد شده ٔ آن . فرخو کردن : تبییت ؛ پیراستن تاک رز. خشاره کردن . (از منتهی الارب ). تجرید؛ پیراستن درخت . (منتهی الارب ). عفاز؛ پیراستن خرمابنان . تحصیل ؛ پیراستن درخت . (منتهی الارب ). عضد؛ پیراستن خار.(تاج المصادر). تعریب ؛ پیراستن شاخ تا درخت آزاد شود. ◄ ستردن موی با تیغ : بزی در ظل سرسبزی و ملک آرای چندانی که تیغ آفتاب از نور گیتی را بپیراید. سیدحسن غزنوی . احفا؛ پیراستن ریش و بروت بریدن . (ازمنتهی الارب ). و نیز رجوع بشواهد شعری فوق شود. ◄ مطلق زینت کردن . تحلی . زینت کردن بدو کاستن : یک آهو که ازیک دروغ آیدا بصد راست گفتن نپیرایدا. ابوشکور. بفرمود تا تخت شاهنشهی ... .................... بدیبای رومی بیاراستند کلاه کیانی بپیراستند. فردوسی . همی گفت و زودش بیاراستند سر مشک بر گل بپیراستند. فردوسی . بکام دل از جای برخاستند جهانی به آیین بپیراستند. فردوسی . یکی ژنده پیلی بیاراستند برو تخت زرین بپیراستند. فردوسی . همه پشت پیلان بیاراستند بدیبای رومی بپیراستند. فردوسی . بدیبای چینی بیاراستند طبقهای زرین بپیراستند. فردوسی . چپ و راست لشکر بیاراستند همی خویشتن را بپیراستند. فردوسی . یکی جای خرم بپیراستند پسندیده خوانی بیاراستند. فردوسی . هنرتان بدیباست پیراستن دگر نقش بام و درآراستن . اسدی . و همت بر کم آزاری و بپیراستن راه آخرت مقصور شود. (کلیله و دمنه ). مبارک حضرتا ایام در ظل تو آساید مقدس خاطرا اسلام را رای تو پیراید. خاقانی . ◄ دباغت دادن چرم . (شرفنامه ). محس . (منتهی الارب ). پاک کردن چرم از پشم و موی . دبغ. (منتهی الارب ). دباغ . (منتهی الارب ). دباغت . مناء. (منتهی الارب ). دباغه دادن . آش نهادن پوست : سلم ؛ پیراستن پوست بدرخت سلم . (منتهی الارب ). قرظ؛ پیراستن ادیم ببرگ سلم، یعنی رنگ دادن چرم . دبغ جلد؛ پیراستن ادیم . دبغة؛ یکبار پوست پیراستن . (منتهی الارب ). ظیان ؛ گیاهی است که ببرگ آن پوست پیرایند. دبغالاهاب ؛ پیراستن پوست را. (منتهی الارب ). عنث، علث ؛ پیراستن مشک را به ارطی . تعلبک ؛ نیک پیراستن مشک را. (منتهی الارب ). ◄ دباغت یافتن . (شرفنامه ). ◄ پیراستن دل از غم و آزرم و جز آن زدودن اندوه از آن پاک کردن : زبان را بخوبی بیاراستن دل تیره از غم بپیراستن . فردوسی . همه راستی باید آراستن ز کژی دل خویش پیراستن . فردوسی . نشستند بر خوان و می خواستند زمانی دل از غم بپیراستند. فردوسی . بتاراج و کشتن بیاراستند از آزرم دلها بپیراستند. فردوسی . ◄ زدودن . روشن کردن . صیقلی کردن : همه شب همی لشکر آراستند همی جوشن و نیزه پیراستند. فردوسی . بفرمود تا لشکرآراستند سنان و سپرها بپیراستند. فردوسی . درم دادن و تیغ پیراستن ز هر پادشاهی سپه خواستن . فردوسی . ◄ درپی کردن . وصله و رفو کردن . دوختن دریدگیها : کهن جامه ٔ خویش پیراستن به از جامه ٔ عاریت خواستن . سعدی . شرمم از خرقه ٔ آلوده ٔ خود می آید که برو وصله بصد شعبده پیراسته ام . حافظ. جامه بر هم پیراستن، رقعه رقعه دوختن چون جامه ٔ درویشان : سلیمان ... از کسب دست خود بدو نان جوین قناعت کردی و جامه برهم پیراستی و سرافکنده رفتی بخضوع و خشوع . (ابوالفتوح رازی ). ◄ تنبیه کردن . سیاست کردن : بفرمودش که خواهر را بفرهنج بشفشاهنگ فرهنگش درآهنج همیدون دایه را لختی بپیرای به بادافراه بر حالش مبخشای که گر فرهنگشان من کرد بایم گزند افزون ز اندیشه نمایم . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).
مترادف و متضاد واژهدان
پیرایه کردن، زینت کردن، مزین کردن زدایش زدودن، صیقلدادن رفو کردن، وصله کردن