پیراسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تِ) [ په. ] (ص مف.) زیبا شده، خوش نما شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تِ) [ په. ] (ص مف.) زیبا شده، خوش نما شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیراسته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از پیراستن . مهذب . مقابل آراسته . متحلی . متحلیة. مقذذ. (منتهی الارب ) : جهاندار خاقان مرا خواسته است سخنها ز هر گونه پیراسته است . فردوسی . خانه ٔ پیراسته همچون نگار منتظر خانه فروش توام . عطار. ◄ نازیبا بریده . (شرفنامه ). شاخهای زاید بریده . زده . باغی که شاخهای زیادتی آن را بریده و علفهای زیادتی آنرا چیده وصفا داده باشند. درختی که آنرا پر کاوش کرده باشند یعنی شاخهای زیادتی آن را بریده باشند. (برهان ) : نه زمینی ز تو آراسته گشت نه درختی ز تو پیراسته گشت . جامی . ◄ مجازاً، اصلاح شده . مرتب گردانیده و ساخته و پرداخته . (برهان ) : ای جهان از عدل تو آراسته باغ ملک از خنجرت پیراسته . انوری . یخضود؛ آنچه از چوب تر پیراسته باشند یا از درخت شکسته شده باشد. (منتهی الارب ). ◄ پاک شده از مو و پشم . زدوده . ◄ درپی کرده . رفوکرده . وصله کرده . پینه زده : شرمم از خرقه ٔ آلوده ٔ خود می آید که برو وصله بصد شعبده پیراسته ام . حافظ. ◄ زدوده . صیقل داده (شمشیر و جز آن ). ◄ زدوده (از غم ) : ز خوبی ّ آن کودک وخواسته دل او ز غم گشته پیراسته . فردوسی . ◄ مدبوغ .آش نهاده : صله ؛ پوست خشک ناپیراسته . مسک دبیغ؛ پوست پیراسته . (منتهی الارب ). اندباغ ؛ پیراسته شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) : قومی که چو روبه بتو بر حیله سگالند پیراسته بادند چو سنجاب و چو قاقم . سوزنی . ◄ مهیا. بسیجیده . آماده : خود تو آماده بوی و آراسته جنگ او را خویشتن پیراسته . رودکی . ◄ پاک و صافی شده . ساخته و پرداخته : ز مرگ آن نباشد روان کاسته که با ایزدش کار پیراسته . فردوسی . ◄ بصلاح .دور از آلودگیها. دور از نازیبائی ها : اگر چه جریره ست پیراسته ازین انجمن مر ترا خواسته . فردوسی . فلان جوانی است آراسته و پیراسته ؛ بصلاح و دور از عیب و زشتی و آلودگی . ◄ مزور. مزخرف . برساخته : چنین گفت : الها به آلای خویش به اجلال و اعزاز و نعمای خویش که گویا کن این گرگ را تا ازوی کنم این سخن را همی جستجوی بدانم که این گفته ٔ راستست و یا نه دروغ است پیراسته است . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ پیراسته ٔ شهر؛ سواد. (دهار). فصیل (؟) بود و دیوار کوچک پیش بارو و در میان بازار که پوشانیده باشند (؟) (لغت نامه ٔ اسدی ) : گر زآنکه به پیراسته ٔ شهر برآیی پیراسته آراسته گردد ز رخانت . بوشعیب . ◄ دهی که در آن نخلستان بسیار باشد. بیراسته . (برهان ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه