پیرامن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیرامن . [ م ُ / م َ ] (اِ) پیرامون . اطراف و گرد چیزی . حوالی .حول . گرداگرد چیزی . (اوبهی ). دوروبر. دوره . دور. گرد. دورتادور. جوانب . گردبرگرد : زرنگ شهری با حصار است و پیرامن او خندق است . (حدود العالم ). گفتم نایمت نیز هرگز پیرامنا بیهده گفتم من این بیهده گویا منا ما را گفتی میا بیش بدین معدنا ما را دل سوخته است عشق و ترا دامنا. ابوالحسن اورمزدی . بدوزخ درون زشت آهرمنا نیارستمش گشت پیرامنا. دقیقی . ببندید با یکدگر دامنا نمانید بدخواه پیرامنا. فردوسی . یلانی که بودند خنجرگذار بگشتند پیرامن کارزار. فردوسی . برید آن سر شاهوار ازتنش نیامد یکی خویش پیرامنش . فردوسی . ز دو لشکر از یار و فریادرس به پیرامن اندر ندیدند کس . فردوسی . هر آنکس که پیرامنش بد براند خود و دایه و شاه جمشید ماند. فردوسی . بپیرامن دژ یکی راه نیست وگر هست از ما کس آگاه نیست . فردوسی . بیامد بپیرامن طیسفون سپاهی ز انداز دانش فزون . فردوسی . ور زانکه بغردی بناگاهان پیرامن او هزبر یا ببری . منوچهری . و پیرامن وی مهاجرین و انصار. (تاریخ سیستان ). هر آنکس که پیرامنش بد براند خود و دایه ٔ جادو و شاه ماند. اسدی . مر این ماهی خرد رادشمنست همه روز گردانش پیرامنست . اسدی . تا تن من گشت بپیرامنش دیو نگشتست بپیرامنم . ناصرخسرو. و صد مرد سلاح در زیر جامه پوشیده پیرامن انوشروان مرتب بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٠). و دیگر لشکرها دورویه پیرامن مزدکیان که بر خوان نشسته بودند درگرفتند. (ایضاً ص ٩٠). و پیرامن آن همه عمارتهاست و چشمه ها و آبهای روان . (ایضاً ص ١٥٥). بحکم آنکه فیروزآباد در میان اخره نهاده است که پیرامن آن کوهی گردبرگرد درآمده است . (ایضاً ص ١٣٧). همگان پیرامن دیر درآمدند و آواز داد که من ابرویزم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠١). کند از غالیه پیرامن گل را پرچین تا کس از باغ رخش گلشن (؟) و گلچین نکند. سوزنی . حاجب آلتونتاش وارسلان جاذب پیرامن حصار او فراگرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٣). قومی را دیدم پیرامن من نشستند و با من بتلطف درآمدند (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). (فرشتگان عرش آشیان پیرامن وی صف اندر صف عاکف و واصف (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٨). شبی پیرامن قصر او فراگرفتند و اسباب و مضارب و مراکب او غارت کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٧٠). پیرامن هر مربعی از مربعات آن خطی از زر درکشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٢٢). بوقت حاجت پیرامن آن طوف کرده تضرع و زاری نموده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٥). با لشکری جرار پیرامن مأمن او درآمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣). پیرامن آن خندقی عمیق بود که اندیشه در مجاری آن بپایان نمیرسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٥٦). بفرمود تا طایفه ای از لشکر پیرامن آن اوباش بر آمدند و همه را بقتل آوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٠٨). پیرامن قصریکه خوابگاه او بود فراگرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٩). چون منتصر را خبرشد لشکری بسیار پیرامن خیمه ٔ او درآمده بودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٤). پیرامن آن خندقی بعید قعر کشیده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٩). لشکر سلطان چون دایره پیرامن نقطه ٔ آن حصار درآمدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سلطان پیرامن آن قلعه فراگرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٩). چون گریبان پیرامن او فراگرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٧). در کوی هوس دام هوانست نهاده بیهوده بپیرامن آن دام چه گردی . عبدالواسع جبلی . نای است یکی مار که ده ماهی خردش پیرامن نه چشم کند مار فسائی . خاقانی . پیرامن کویش بشب، خصمان خاقانی طلب هرجا که گنجست ای عجب، ماریست پیرامون او. خاقانی . مرا صد دام در هر سو نهادی هزاران دانه پیرامن فشاندی . خاقانی . پران ملک پیرامنش، چون چرخ دائر بر تنش چون بادریسه دشمنش، یک چشم بینا داشته . خاقانی . گه گه کن از باغ آرزو آن آفتاب زردرو پیرامنش ده ماه نو هر سال یکبار آمده . خاقانی . اصحاب فیل بین که به پیرامن حرم کردند ترکتاز و نه درخورد کرده اند. خاقانی . هست بپیرامنش طوف کنان آسمان آری بر گرد قطب چرخ زند آسیاب . خاقانی . وز پی آن تا ز دیو آزشان باشد امان خط افسون مدیح صدر پیرامن کشید. خاقانی . بلشکر بفرمود تا صدهزار درآیند پیرامن آن حصار. نظامی . یکی لحظه پیرامن بام گشت نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت . نظامی . ایشان که سلاح کار بودند پیرامن او حصار بودند. نظامی . نبود از تیغها پیرامن شاه . بیک میدان کسی را پیش و پس راه . نظامی . گفتا مکن ای سلیم دل مرد پیرامن این حدیث ناورد. نظامی . پیرامن هرچه ناپدیدست در دامن عصمتش کشیدست . نظامی . بهشتی شده بیشه پیرامنش دگر کوثری بسته بر دامنش . نظامی . بمیر پیشتر از مرگ تا رسی جائی که مرگ نیز نیاردت گشت پیرامن . جمال الدین عبدالرزاق . پادشاه باید تا کرگسی باشد بپیرامن او مردار نه مرداری باشد بپیرامن او کرگس . (عقدالعلی ). در میر و وزیر و سلطان را بی وسیلت مگرد پیرامن . سعدی . مرا دستگاهی که پیرامنست پدر گفت میراث جد منست . سعدی . چون برآمد ماه نو از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش . سعدی . عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون صد کشته در دامنت . سعدی . دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه دربدر میگشت . سعدی . ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش . سعدی چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت . سعدی . بزمگاهی دلنشان، چون قصر فردوس برین گلشن پیرامنش چون روضه ٔ دارالسلام . حافظ. چون شناور نیستی پیرامن جیحون مگرد. مغربی . می بیاور که خبر میدهد ایام بهار لطف آن سبزه که پیرامن گلزار گرفت . یغما. حیزوم، حزیم، پیرامن نای گلو از سوی سینه ؛ حرم ؛ پیرامن کعبه . جول ؛ پیرامن درون چاه . ملاغم ؛ پیرامن دهان . (از منتهی الارب ). وصید؛ پیرامن سرای . (دهار). فناءالدار؛ پیرامن سرای . ملامج ؛ پیرامن دهن . حوق ؛ پیرامن ختنه گاه . عطن ؛ پیرامن حوض و خانه . معطن ؛ پیرامن چاه و خانه . حریم ؛ پیرامن حوض و چاه . (از منتهی الارب ). جوار؛ صحن گرداگرد سرای و پیرامن آن .(از منتهی الارب ).