پیران سر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیران سر. [ س َ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) پیرانه سر. ایام پیری . سر پیری . بروزگار کهنسالی : بار خدا بعبدلی را چه بود کزپس پیران سر دیوانه شد. معروفی بلخی . ببینی کزین بی هنر دخترم چه رسوایی آمد به پیران سرم . فردوسی . همی گفت کاندر جهان کس ندید به پیران سر این بد که بر من رسید. فردوسی . چو آمد مرا روز کین خواستن به پیران سر این لشکر آراستن . فردوسی . مگر بازگردد ز بدنام من به پیران سر این بد سرانجام من . فردوسی . نبینی که بر من به پیران سرا چه آمد ز بخت بد اندرخورا. فردوسی . بهر کار درد دل من مجوی بپیران سر از من چه خواهی بگوی . فردوسی . کرا آمد این پیش کامد مرا که فرزند کشتم به پیران سرا. فردوسی . بپیران سر اکنون به آوردگاه بگردیم یک با دگر بی سپاه . فردوسی . نگه کن کنون تا پسند آیدت بپیران سر این سودمند آیدت . فردوسی . بفر بخت تو برنا شوم بپیران سر جوان طبیعت گردم بنظم مدح و ثنا. سوزنی . گر گذشتم بر در میخانه ناگاهی چه شد ور به پیران سر شکستم توبه یکباری چه شد. عراقی . بر درت مانده ام بپیران سر خشک لب بر کنار بحر قصیر. مجد همگر. نهاد عقل بپیش تو سر به پیران سر ز حد خود نکشد بیش عقل در سر پای . جمال الدین سلمان . رجوع به پیرانه سر شود.