پیروزه گون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیروزه گون . [ زَ / زِ ] (ص مرکب ) مانند پیروزه . پیروزه وار. ◄ برنگ پیروزه . پیروزه رنگ . پیروزه فام : تو گفتی گرد زنگارست بر آیینه ٔ چینی تو گویی موی سنجابست بر پیروزه گون دیبا. فرخی . فلک همچو پیروزه گون تخته نردی ز مرجانش مهره ز لؤلؤش خصلی . منوچهری . بپیروزی چو بر پیروزه گون تخت عروس صبح را پیروز شد بخت . نظامی . شاه را شد ز عالم افروزی جامه پیروزه گون ز پیروزی . نظامی . چارشنبه که از شکوفه ٔ مهر گشت پیروزه گون سواد سپهر. نظامی . وانکه بود از عطاردش روزی بود پیروزه گون ز پیروزی . نظامی . بدین طالع کزو پیروز شد بخت ملک بنشست بر پیروزه گون تخت . نظامی . در پیروزه گون گنبد گشادند به پیروزی جهان را مژده دادند. نظامی . ♦ گنبد پیروزه گون ؛ مجازاً آسمان : گر آستان تو بالین سر کنم ز شرف رسد بگنبد پیروزه گون بی روزن . سوزنی . ز پیروزه گون گنبد انده مدار که پیروزباشد سرانجام کار. نظامی .