پیش خواندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیش خواندن . [ خوا / خا دَ] (مص مرکب ) دعوت کردن که نزدیک آید. بحضور طلبیدن .پیش خواستن . بنزدیک خود خواستن . گفتن که نزدیک آید پیش . طلبیدن . احضار کردن . نزدیک طلبیدن : پر اندیشه دل گیو را پیش خواند وزآن خواب چندی سخنها براند. فردوسی . نهاد از بر نامه بر مهر خویش همانگه فرستاده را خواند پیش . فردوسی . فرستاده ٔ زال را پیش خواند ز هر گونه با او سخنها براند. فردوسی . نویسنده ٔ خامه را خواند پیش ز خاقان فراوان سخن راند پیش . فردوسی . که را گویم این درد و تیمار خویش که را خوانم اکنون بجای تو پیش . فردوسی . فرستاده ٔ شاه را پیش خواند فراوان سخن ها بخوبی براند. فردوسی . جهاندیده جاماسب را پیش خواند وز اختر فراوان سخنها براند. فردوسی . گسی کرد و بر گاه تنها بماند سیاوش و سودابه را پیش خواند. فردوسی . سپهدار پس گیو را پیش خواند همه گفته ٔ شاه با او براند. فردوسی . سبک مرد بهرام را پیش خواند وزآن نامدارانش برتر نشاند. فردوسی . دبیر نویسنده را پیش خواند ز هر در سخنها فراوان براند. فردوسی . تهمتن زمانی به ره بر بماند زواره، فرامرز را پیش خواند. فردوسی . ازین کار او در شگفتی بماند جهاندیدگان را همه پیش خواند. فردوسی . ببست و نوشت از برش نام خویش فرستادگان را بخواندند پیش . فردوسی . بگفت این و بهرام را پیش خواند بسی داستان دلیران براند. فردوسی . ازآن جادویی در شگفتی بماند فرستاد و گستهم را پیش خواند. فردوسی . چو خسرو چنان دید بر پل بماند جهاندیده گستهم را پیش خواند. فردوسی . گرانمایه سیندخت را پیش خواند بسی خوب گفتار با وی براند. فردوسی . مرا هر زمان پیش خوانی و هر گه که پیش تو آیم ز پیشم برانی . منوچهری . این نامه چون نبشته آمد خیلتاش را پیش بخواند. (تاریخ بیهقی ). چون پیش ابراهیم شدند برخاست و ایشان را پیش خود خواند و با همدیگر بنشستند. (قصص الانبیاء ص ٥٧). سپاه آرمیدند بر جای خویش همان شب مهان را بخواندند پیش . اسدی . چون سلطان فرود آمد پسرک را پیش خواند. (نوروزنامه ). نوازش کنانش ملک پیش خواند ملک وار بر کرسی زر نشاند. نظامی .