پیش کار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیش کار. [ ش ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) برابر شغل . مقابل عمل . حاجب بزرگ امیرعلی قریب ... در پیش کار ایستاده، کارهای دولتی را راندن گرفت . (تاریخ بیهقی ). ◄ پیش جنگ . بمیدان جنگ . بمعرکه ٔ کارزار: امیر برنشست و پیش کار رفت با نفس عزیز خویش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٣). با این مقدار مردم جنگ پیوست و به تن عزیز خویش پیش کار برفت با غلامان . (تاریخ بیهقی ) .
پیشکار. (اِ مرکب، ص مرکب ) شاگرد و مزدور. (برهان ). ◄ خادم . خادمه . سرپائی . پیشخدمت . خدمتکار. پرستنده . فرمانی . فرمانبرداری . مطیع. بزرگترین چاکر و نوکر هر مرد بزرگ و صاحب دستگاه که نیابت کارهای او کند. مقابل پیشگاه : نه ماه سیامی نه ماه فلک [سپهر] که اینت غلامست و آن پیشکار. رودکی . بخت و دولت چو پیشکار تواند نصرت و فتح پیشیار تو باد. رودکی . بسر برنهاده یکی پیشکار که بودی خورش نزد او استوار. فردوسی . همه گرزدارانش زرین کمر همه پیشکارانش با زیب و فر. فردوسی . بیامد رسن بستد از پیشکار شد آن دلو دشوار بر شهریار. فردوسی . من از بیم آن نامور شهریار چنین آبکش گشتم و پیشکار. فردوسی . اگر شهریاری و گر پیشکار تو اندر گذاری [تو ناپایداری ] و او پایدار. فردوسی . چنویی بدست یکی پیشکار تبه شد تو تیمار بیشی مدار. فردوسی . به پیش براهام شد پیشکار بگفت آنچه بشنید از آن نامدار. فردوسی . چنین داد پاسخ ورا پیشکار که مهمان ابا گرزه ٔ گاوسار... فردوسی . کجا پیشکار شبانان ماست بر آورده ٔ دشتبانان ماست . فردوسی . چنین داد پاسخ ورا [ضحاک را] پیشکار که ایدون گمانم من ای شهریار... فردوسی . چنین دادپاسخ ورا پیشکار که هست این یکی نامه ٔ شهریار. فردوسی . نمک خورده هر گوشت چون چل هزار ز هر سو به دریا کشد پیشکار. فردوسی . بشد نیز بدمهر دو پیشکار کشیدند بر خون، تن شهریار. فردوسی . ورا گفت گشتاسب کای شهریار منم بر درت چون یکی پیشکار. فردوسی . بفرمود رستم که تا پیشکار یکی جامه آرد برش پر نگار. فردوسی . مبادا که از کارداران من گر از لشکرو پیشکاران من ... فردوسی . چو بشنید پویان بشد پیشکار بنزد براهام شد کاین سوار. فردوسی . به پیش براهام شدپیشکار بگفت آنچه بشنید از آن نامدار. فردوسی . چهارم چنین گفت با پیشکار که پیغام بگذار و پاسخ بیار. فردوسی . مرا با پری راست کردی بخوبی پری مر مرا پیشکارست و چاکر. فرخی . میان بسته بر گونه ٔ پیشکاری . فرخی . این جهان از دست آن شاهان برون کردی که بود هر یکی را چون فریدون ملک صد پیشکار. فرخی . همیشه چنین بخت یار تو باد جهان پیش کار تو چون پیشکار. فرخی . مریخ روز معرکه شاهاغلام تست چونانکه زهره روز میزد تو پیشکار. فرخی . تو آن پادشاهی که بر درگه تو ملوک جهان پیشکارند و چاکر. فرخی . ایزداو را یار و دولت پیشکار او بکام دل مکین اندر مکان . فرخی . سرایی بد سعادت پیشکارش زمانه چاکر و دولت کدیور. لبیبی . رایت منصور او را فتح باشد پیشرو طالع مسعود او را بخت باشد پیشکار. منوچهری . بخوبی بتان پیشکار منند بمردی سواران شکار منند. اسدی . گرفته خورشها همه کوه و دشت کشان پیشکار آب و دستار و تشت . اسدی . سراپرده و خیمه و پیشکار عماری و پیل و کت شاهوار. اسدی . عالمش زیر رکاب است و فلک زیر نگین آفتابش زیر دست است و زمانه پیشکار. قطران . بر جهان پیشکاران فخر دارد جاودان آنکه روز بار تو یک روز دربانی کند. قطران . ز جهل تو اکنون همی جان دانا کند پیشکار ترا پیشکاری . ناصرخسرو. به دانه تخمها در پیشکارانند مردم را که هر یک زآن یکی کار و یکی پیشه دگر دارد. ناصرخسرو. ور اندر یافتن مر پیشکاران را چو درماند بر آن کو برتر است از عقل خیره وهم بگمارد. ناصرخسرو. جهان پیشکاری ست از[زی ] مرد دانا که بر سر یکی نامبردار دارد. ناصرخسرو. کار خداوندگار خود نکند بلکه همی کار پیشکار کند. ناصرخسرو. خورشید پیشکار و قمر ساقی لاله سماک و نرگس پروینم . ناصرخسرو. چاکر قبچاق شد شریف و ز دل حره ٔ او پیشکار خاتون شد. ناصرخسرو. وآن بندها که که بست فلاطون به پیش من مومی است سست پیش کهین پیشکار من . ناصرخسرو. چو گشت آشفته گردد پیشگاهی رهی و بنده پیش پیشکاری . ناصرخسرو. من خانه ندیده ام جز این هرگز گردنده و پیشکار و فرمانی . ناصرخسرو. شتربان و فراش با دیگ پر نبودند جز پیشکار علی . ناصرخسرو. و گر آرزو تست کازادگان ترا پیشکاران شوند و خدم بداد و دهش جوی حشمت که مرد بدین دو تواند شدن محتشم . ناصرخسرو. بنده ای را سند بخشی پیشکاری را طراز کهتری را بر زمین خاوران مهتر کنی . ناصرخسرو. بدانش مر این پیشکار تنت را رها کن ازین پیشکاری و خواری . ناصرخسرو. و مردم را بر چهار گروه کرد: گروهی لشکریان و گروهی عالمان و دانایان و گروهی پیشکاران و گروهی را گفت بدکان و بازار باشید و کار کنید. (قصص الانبیاء ص ٣٦). خطا هرگز نیفتد حزم او را که او را سعد گردون پیشکار است . مسعودسعد. وصف او را چو وهم و خاطر من بی عدد پیشکار و مزدورست . مسعودسعد. دولت کاردان کارگزار در همه کار پیشکار تو باد. مسعودسعد. سعد ملک آن محترم سعدی که سعدین فلک پیشکارانند و او بر پیشکاران پیشگاه . سوزنی . از بوسه گاه خوبان شکر شکار باشی تا پیشگاه باشی و اقبال پیشکار. سوزنی . پیشکار ضمیر و رای تواند جرم مهر مضیئی و ماه منیر. سوزنی . بحل و عقد جهان را زمانه ای ست دگر که پیشکار قضا و مدبرست قدر. انوری . پیشکار حرص را بر من نبینی دسترس تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمانروا. خاقانی . پیشگاه حضرتش را پیشکار از بنات النعش و جوزا دیده ام . خاقانی . از هنر و بذل مال و ز کرم و حسن رای زیبد اگر چون حسن صد بودت پیشکار. خاقانی . شاه علاءالدول داور اعظم که هست هم ازلش پیشرو هم ابدش پیشکار. خاقانی . در صفه ٔ تو دختر قیصر بساط بوس در پیشگاه تو زن فغفور پیشکار. خاقانی . پیشکارانش خراج از هندوچین آورده اند چاوشانش دست بر چیپال و خان افشانده اند. خاقانی . بادش سعادت دستیار، ارواح قدسی دوستار اجرام علوی پیشکار، ایزد نگهبان باد هم . خاقانی . سر برآورد کرد روشن رای کرد خالی ز پیشکاران جای . نظامی . و از مهارت محترفه و فراهت پیشکاران و حذاقت استادان اصفهان ... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٧٨). ای مهر تو رهنمای امید وی کین تو پیشکار حرمان . عمادی . وفا پایمرد و سخا دستیار ظرافت ندیم و ادب پیشکار. ظهوری . دوستداران دوستکامند و حریفان با ادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه . حافظ. صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام . حافظ. ♦ پیشکار کشتی ؛ ظاهراً سر و رئیس ملاحان : بعد سه روز آه باد بنشست پیشکار کشتی نگاه کرد و فریاد برآورد و زاری کرد که ای مسلمانان شهادت بیارید که کار ما به آخر رسید... ما گفتیم آخرچه افتاده است . (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ مدیر و مستشار. وزیر عاقل . نائب . معاون . حاکم و مانند او. قائم مقام (در تداول دوره ٔ قاجاریه ). وکیل . نگهبان گنج و تخت و سرا و آب و ضیاع . آنکه کارهای صاحب متمشی گرداند. مباشر. ممد و معاون و مدد کار. (برهان ) : ای آفتاب صد هزار آفتاب ای پیشکار صد هزار انجمن . فرخی . و کارها فرو بماند تا جوانی را که معتمد بود پیشکار امیر کرد بخلافت خود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٤). ما کدخدایان پیشکار محتشمان باشیم . برما فریضه است که صلاح نگاه داشتیمی . (تاریخ بیهقی ص ٣٥٤ ایضاً). ارتکین را حاجب خود خواست و پسندید تا پیشکار او باشد و اگر ناشایسته است دور کرده آید. (تاریخ بیهقی ص ٦٣٦ ایضاً). سرهنگ بوعلی کوتوال را خلعت داد و مثال داد تاپیشکار فرزند و کارهای غزنین باشد. (تاریخ بیهقی ص ٥١٢ ایضاً). چون ننازم بهر داماد و وصی و اولاد او گر بنازی تو به تازه پیشکاران ناصبی . ناصرخسرو. هست بدو گشتم و زبان و سخن هر دو بدین گشت پیشکار مرا. ناصرخسرو. نامشان زی تو ستاره است ولیکن سوی من پیشکاران و رقیبان قضا و قدرند. ناصرخسرو. و در آن روزگاران امراء، پیشکاران خلیفه را خواندندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ١٧١). عمر ابد را شده مدت او پیشکار سرّ ازل را شده خامه ٔ او ترجمان . خاقانی . و در آن وقت وزیر و پیشکارو دستور و کارگزار سالار بوژگان بود. (راوندی، راحةالصدور ص ١٠٤). و رئیس الرؤسا که پیشکار بود و شخصی بکمال فضل و نبل آراسته، بزاری زار بکشتند. (راوندی، راحةالصدور ص ١٠٨). ◄ نایب الحکومه ٔ شهر با حضور حاکم در آنجا. ◄ در اصطلاح امروز رئیس مالیه ٔ شهری درجه ٔ اول با نواحی اطراف آن و نیز رئیس دارائی مرکز استان . ◄ در اصطلاح مقنیان و کاریزکنان، قسمت پیشین کار قنات هنگام تنقیه ولای روبی . ◄ پیشیار. پیشاب . قاروره . دلیل . (شرف نامه ٔ منیری ). تفسره .