پیش گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیش گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) ستدن قبل از وقت مقرر. قبل از موعد معهود گرفتن : استسلاف ؛ بها پیش گرفتن . (از منتهی الارب ). ◄ برابر گرفتن . مقابل خود قرار دادن . پیش روی نهادن : هر کو سپر علم پیش گیرد از زخم جهانش ضرر نباشد. ناصرخسرو. تو پرده پیش گرفتی وز اشتیاق جمالت ز پرده ها به در افتاد رازهای نهانی . سعدی . ◄ جلو انداختن . جلو افکندن . پیشاپیش قرار دادن و روان ساختن . جلو افکندن و بحرکت واداشتن . در پیش گرفتن : گفت آن خانه ٔ خداوند است و او خانه ٔ خود را نگاه دارد ابوطالب را پیش گرفتند و بنزدیک ابرهه بردند. (قصص الانبیاء ص ٢١٣). چون خلق آرام گیرند تو بنی اسرائیل را فرا پیش گیر و از مصر بیرون رو. (قصص الانبیاء ص ١٠٧). برخاست زن خویش و گوسفندان را در پیش گرفت و روی در بیابان نهاد و میرفت . (قصص الانبیاء ص ٩٦). ◄ جلو گرفتن . سد راه آن شدن . (آنندراج ). مانع شدن که پیش رود : دل رمیده ٔ ما را که پیش میگیرد خبر دهید ز مجنون خسته از زنجیر. حافظ. چو شاه قصد دل بیدلی کند حافظ کراست زهره و یارا که پیش شاه بگیرد. حافظ. چو سیل شوق برآورد موجه ٔ طوفان نمی توانش بخاشاک صبر پیش گرفت . ظهوری . تا آب زندگی دو قدم راه بیش نیست آیینه پیش راه سکندر گرفته است . صائب . ♦ پیش گرفتن کاری را ؛ با سر آن شدن . به استمرار آن کار کردن . آغازیدن . شغل آن ورزیدن : با چنین بخشش پیوسته که او پیش گرفت رود جیحون را شک نیست که آب آید کم . فرخی . چون کنون اتفاق افتاد پیش گیریم که همه ٔ عالم میراث ماست و بیگانگان دارند. (تاریخ سیستان ). و حاجب بکتکین احتیاط زیادت پیش گرفت . (تاریخ بیهقی ) . من بخلیفتی ایشان کار را پیش گرفتم . خواجه بدیوان آمد و شغل پیش گرفت و کار میراند چنانکه وی دانستی راندن . (تاریخ بیهقی ). چون از این فارغ شوم آنگاه تاریخ نشستن این پادشاه بر تخت ملک پیش گیرم . (تاریخ بیهقی ). اگر جنگ آرد بر نشینیم و کار پیش گیریم . (تاریخ بیهقی ص ٣٥٤). آنروز و آن شب تدبیر بردار کردن حسنک پیش گرفتند. (تاریخ بیهقی ص ١٨٣ چ ادیب ). سلطان گفت : پس زود پیش باید گرفت . (تاریخ بیهقی ص ٧٠). حساب او پیش باید گرفت و برگذارد. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٥). این دیبای خسروانی که پیش گرفته ام بنامش زربفت گردانم . (تاریخ بیهقی ص ٣٩٢). آن تاریخ بازماندم و بقیت احوال این بازداشته را پیش گرفتم . (تاریخ بیهقی ). و همان خویشتن داری را با قناعت پیش گرفته . (تاریخ بیهقی ). ما هر چه از چنین مهمات در پیش گیریم اندر آن با وی [با آلتونتاش ] سخن گوئیم . (تاریخ بیهقی ). گفتم ... که چه میباید نبشت، گفت (مسعود) از مصالح ملک و این کارها که داریم در پیش و پیش خواهیم گرفت آنچه صوابست ... بباید نبشت . (تاریخ بیهقی ). چندفریضه است که چون ببلخ رسیم ... آنرا پیش خواهیم گرفت . (تاریخ بیهقی ). پس من بخلیفتی ایشان این کار را [راندن تاریخ را ] پیش گرفتم . (تاریخ بیهقی ). و آن دعوت بزرگ هم پنجشنبه بساخته بود و کاری شگرف پیش گرفته . (تاریخ بیهقی ). که فریضه بود یاد کردن اخبار و احوال امیر مسعود در روزگار مُلک برادرش محمد بغزنین و پیش گرفتم و راندم . (تاریخ بیهقی ص ٤٧). اخبار و احوال امیر مسعود پیش گرفتم و راندم ... سخت بشرح و اکنون پیش گرفتم رفتن لشکر را از تکین آباد. (تاریخ بیهقی ص ٤٧). بدان رسیدم که سلطان مسعود حرکت کند از هرات سوی بلخ، آن تاریخ باز ماندم و بقیت این باز داشته پیش گرفتم . (تاریخ بیهقی ). و [ اخبار ] مسعود پیش گرفتم و راندم از آنوقت باز که وی از سپاهان برفت تا آنگاه که بهرات رسید. (تاریخ بیهقی ). سلطان گفت پس زودپیش باید گرفت که رفتن ما نزدیکست . (تاریخ بیهقی ). سیم آنکه اگر دو کار پیش من آمدی یکی دنیا [ و یکی ]آخرت اگر تمام کارهای من معطل شدی کار خدا را پیش گرفتمی . (قصص الانبیاء ص ٥٨). فرعون گفت اگر چنانچه این حکم برنیاید حکم دیگر پیش گیرم . (قصص الانبیاء ص ٩٠). گفت مهمی بزرگ پیش گرفته ای چون بدریا رسی عجایبهای بسیار ببینی . (قصص الانبیاء ص ١٧٢). و این مهم که من پیش میگیرم لشکرها را با خویشتن نخواهم بردن جز اندکی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ٦٧). دیوانگی ارچه پیش گیرد برگو ره عاقلان پذیرد. نظامی . هر کس بجهان خرمیی پیش گرفتند ما را غمت ای ماه پریچهره تمام است . سعدی . بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ٔ کار خویش گیرم . سعدی . تواضع پیش گیرکه جاه ازاین زیادت نیست . (مجالس سعدی ص ٢٢). عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار. سعدی . کسی گفتش اکنون سر خویش گیر وزین سهلتر مطلبی پیش گیر. سعدی . راستی پیش گیر و ایمن باش کورهاننده ٔ تو بس باشد. سعدی . مشعله ای برفروز، مشغله ای پیش گیر تا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار. سعدی . برو هرچه میبایدت پیش گیر سر ما نداری سر خویش گیر. سعدی . گروهی بماندند مسکین و ریش پس چرخه نفرین گرفتند پیش . سعدی . که بیهوده نگرفتم این کار پیش برو چون ندانی پس کار خویش . سعدی . اگر دشمنی پیش گیرد ستیز بشمشیر تدبیر خونش بریز. سعدی . مراد نفس ندارند ازین سرای غرور که صبر پیش گرفتند تا بوقت مجال . سعدی . اگر پای بندی رضا پیش گیر. سعدی . وفا پیش گیر و کرم پیشه کن . سعدی . درشتی نگیرد خردمندپیش . سعدی . بدکاری پیش گرفته ای، نه کاری خوب آغاز کرده ای . ♦ پیش گرفتن درسی را ؛ پس گرفتن آن . پس گرفتن استاد درس شاگرد را. سبق . (تاج المصادر بیهقی ). پرسیدن از شاگرد درس او را تا داند یا نه . پرسیدن معلم درس متعلم را. داشتن شاگرد را که درس خود را نزد استاد بخواند تا پیدا آید که آموخته است یا نه . ♦ پیش گرفتن راهی را یا سفری را؛ بدان شدن : مرا گفت اکنون سر خویش گیر بحل کن تو ما را رهی پیش گیر. فردوسی . که در پیش گیرد ره راستی بپیچد ز هر کژی و کاستی . فردوسی . پس متوکل راه سنت پیغمبر صلی اﷲ علیه پیش گرفت . (تاریخ سیستان ). برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم نز خانه م یاد آمد و نز گلشن و منظر. ناصرخسرو. رفتم از پیش او و پیش گرفتم راهی سخت و دراز چون دل کافر. مسعودسعد. ره پیش گرفت بیت خوانان برداشته ویک مهربانان . نظامی . ره راستی گیرم امروز پیش که آگاهم از روز فردای خویش . نظامی . این توئی با من و غوغای رقیبان از پس این منم با تو گرفته ره صحرا درپیش . سعدی . اگر مرد عشقی کم خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر. سعدی . پدر گفتش اکنون سر خویش گیر هر آن ره که میبایدت پیش گیر. سعدی . چنین راه اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست درویش گیر. سعدی . بحکم نظر در بد افتاد خویش گرفتند هر یک یکی راه پیش . سعدی . تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت در پیش . (گلستان سعدی ). ♦ در پیش گرفتن ؛ متحمل شدن : مردی امید بمن و بجاه من داد و سفری دراز در پیش گیرد از عراق تاارمنیه . (تاریخ برامکه ).