پیچ درپیچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچ درپیچ . [ دَ ] (ص مرکب ) پیچ پیچ . پیچ واپیچ . پیچاپیچ . پرپیچ . دارای پیچ بسیار. پرشکن . تودرتو. خم اندرخم . درهم و بسیار مشکل . (فرهنگ نظام ). هر یک از خمهای چیزی بر روی خویش گردیده : دست در هم زده چون یاران در یاران پیچ درپیچ چنان زلفک عیاران . منوچهری . پای میکوفت با هزار شکن پیچ درپیچ تر ز تاب رسن . نظامی . ره عقل جز پیچ درپیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست . سعدی . ندیدم چنین پیچ درپیچ کس مکن هیچ رحمت بر این هیچکس . سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی