پیچ و خم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچ و خم . [ چ ُ خ َ ] (اِ مرکب، از اتباع ) چین و شکن . گردش و تاب : آب عزم است ولی خائن طبع ساده رنگست ولی پیچ و خم است . خاقانی . ♦ جوانی و هزار پیچ و خم (هزارچم و خم ) ؛ با اطوار گوناگون : ای درّ آبدار جوانی ز پیچ و خم در آب شد ز شرم تو صد راه زیر آب . خاقانی . ♦ راههای پرپیچ و خم ؛ بسیار بدین سوی وآن سوی گردنده . بس منحنی . ناراست . ♦ مسائل پرپیچ و خم ؛ بس مشکل . بسیار غامض . سردرگم : نگه کن که چون مذهب ناصبی پر از باد و دودست و پر پیچ و خم . ناصرخسرو. ♦ موی با پیچ و خم ؛ جعد. مرغول . پرپیچ و خم . با شکن بسیار : زان طره ٔ پرپیچ و خم سهلست اگر بینم ستم از بند وزنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند. حافظ.