پیچانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچانیدن . [ دَ ] (مص ) پیچاندن . پیچ دادن . تلویة. عصد. (تاج المصادر بیهقی ). حرکت دوری دادن . گرد گردانیدن چون پیچانیدن کلید در قفل یا دست کسی را. پیت دادن (در تداول مردم قزوین ). رجوع به پیچاندن شود : حکیمی بازپیچانید رویش مفاصل نرم کرد از هر دو سویش . سعدی . ♦ گردن یا سر پیچانیدن ؛ سر باز زدن . امتناع کردن : بدین روز با خوارمایه سپاه برابر یکی ساختی رزمگاه نیابی جز این نیز پیغام من اگر سر بپیچانی از کام من . فردوسی . بسی برنیامد که طائفه ای از بزرگان گردن از طاعت او بپیچانیدند. (سعدی ). رجوع به پیچاندن شود. ♦ سر کسی را پیچانیدن ؛ او را فریب دادن : ازان آب و آتش مپیچان سرم بمن ده کز آن آب و آتش ترم . نظامی . رجوع به پیچاندن شود.