پیچنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچنده . [ چ َ دَ / دِ ] (نف ) که پیچد. که بپیچد. که گرد چیزی یا خود برآید. گرد چیزی یاگرد خود حلقه زننده . گردبرگرد خود یا چیزی برآینده . که خمد. که تابد. پیچان . تابنده . خمنده : چو دست کمندافکنان روزگار همه شاخها پر ز پیچنده مار. اسدی (گرشاسب نامه ). دلیران شمشیرزن بیشمار بمردم گزایی چو پیچنده مار. نظامی . ◄ با خم و شکن . ناهموار. ناراست . کج : و نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جور است برآید و هموار، دلیل کنند که آن سال فراخ سال بود و چون پیچنده و ناهموار برآید تنگ سال بود.(نوروزنامه ). ◄ گرداننده . چرخاننده : سخنگوی هرچار با یکدگر نماینده انگشت و پیچنده سر. اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ پیچان از دردی و رنجی : نالنده همچون من ز هجران یار لرزنده و پیچنده بر خویشتن . فرخی . ♦ پیچنده اسپ . چابک سوار. فارِس . در کار سواری ماهر : ز بهرام بهرام پورگشسب سواری سرافراز و پیچنده اسپ . فردوسی .