پیچیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچیدن .[ دَ ] (مص ) درنوشتن . درنوردیدن . نوردیدن . لوله کردن . التواء. ملتوی کردن . تافتن . پیچ دادن . طی ّ، چنانکه در نامه ای و طوماری . طی کردن . طومار کردن . مطوی کردن . نوشتن . نبشتن . عصب . (منتهی الارب ). اقطرار. انطواء. اهتصار. جلز. تجلیز. (منتهی الارب ). ◄ پیچ خوردن . گردیدن بجهتی یا سمتی . منحرف شدن . گشتن از سویی بسویی دیگر. ◄ حلقه زدن . گرد خود برآمدن . چون مار و جز آن .چنبره زدن . خمیدن . ◄ لفاف کردن . تلفیف کردن . ملفوف کردن . لف . (دهار). التفاف . ملتف شدن . ♦ پیچیدن دوا در کاغذ ؛ درون کاغذ نهادن دارو. از کاغذ لفافی گرد آن برآوردن . ♦ پیچیدن عمامه و پیچیدن دستار ؛ حلقه کردن برای بسر نهادن . بسر بستن . ♦ پیچیدن نسخه ؛ تهیه کردن داروها که در آن نوشته است . آماده کردن داروفروش داروهایی که در نسخه نوشته شده است برای تسلیم کردن بخداوند نسخه . ◄ خم کردن . تابیدن . تاب دادن . منحنی ساختن . خمیدن . خماندن . ◄ درهم کردن . ◄ متأثر شدن .متألم گشتن : سپهبد پشیمان شد از کار اوی بپیچید از آن راست گفتاراوی مرآن درد را راه چاره ندید بسی باد سرد از جگر برکشید. فردوسی . ◄ رنج و عذاب و تعب دیدن . به رنج و درد دچار شدن . جزا یافتن . بسزا رسیدن : و دیگر کجا مردم بدکنش بفرجام روزی بپیچد تنش . فردوسی . زلفت همی بپیچد و با من بدی کند نشگفت اگر بپیچد هرک او کند بدی . قمری (از ترجمان البلاغه ). ♦ امثال : هرچه کنی خود پیچی . ◄ عذاب کردن . رنج دادن . معذب داشتن : که او را (پیران را) زمانه نیامد فراز چه پیچی تو او را بسختی دراز. فردوسی . بدو گفت کای پرخرد پهلوان به رنج اندرون چند پیچی روان . فردوسی . ◄ مستأصل کردن . محاصره کردن . در تنگنا قرار دادن : بدان وقت که مأمون بمرو بود و طاهر و هرثمه بدر بغداد، و محمدزبیده را درپیچیده بودند و آن جنگهای صعب میرفت و روزگار میکشید... (تاریخ بیهقی ). ◄ انعکاس صوت از هر سوی . طنین آواز. پیچیدن آواز در کوه یا در گنبدهای مسجد و مانند آن . ◄ منحرف شدن : کنون از تو سوگند خواهم یکی نباید که پیچی ز داد اندکی . فردوسی . ◄ معطوف کردن . متوجه کردن : ببینی کنون زخم جنگی نهنگ کز آن پس نپیچی عنان سوی جنگ . فردوسی . ♦ پیچیدن با کسی، به پر و بای کسی پیچیدن ؛ بدرفتاری کردن با او. سختگیری کردن باوی . پیچیدگی با او. سخت گرفتن : بخت اگر یارست باسلطان بپیچ بخت اگر برگشت صد سلطان بهیچ ♦ پیچیدن سر ؛ دوار. بچرخ آمدن سر : دلش نگیرد ازین کوه و دشت و بیشه و رود سرش نپیچد از این آبکند و لوره و جرّ. عنصری . ♦ روی پیچیدن ؛ برگشتن از. گریختن . روی برگاشتن . پشت بدادن : بدانست سُرفه که پایاب اوی ندارد، غمین گشت و پیچید روی . فردوسی . ♦ سر از فرمان کسی پیچیدن ؛ عصیان آوردن : ندانست کاین شیر پرخاشخر ز فرمانش پیچد بدینگونه سر. فردوسی .