پیچیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (ص مف.)<BR>۱- تابیده.<BR>۲- درنوشته.<BR>۳- نامفهوم، دیریاب.<BR>۴- دشوار، بغرنج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (ص مف.) ۱- تابیده. ۲- درنوشته. ۳- نامفهوم، دیریاب. ۴- دشوار، بغرنج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچیده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) درنوشته .لوله کرده . درنوردیده . نوشته . هر چیز که پیچیده باشد. (برهان ). ◄ ملفوف . ملتوی . ملتوی به . لوی . رجوع به لوی شود. لفیف . (دهار). مطوی : بلیف خرما پیچیده خواهمت همه تن . منجیک . آنم که ضعیف و خسته تن می آیم جان بسته بتار پیرهن می آیم مانند غباری که بپیچد بر باد پیچیده به آه خویشتن می آیم . ای زلف تابدار تو پیچیده بر قمر وی لعل آبدار تو خندیده بر قمر. بهاءالدین مرغینانی . اجنان ؛ در کفن پیچیده مرده را دفن کردن . (منتهی الارب ). ◄ خمیده گشته . گردخود برآمده و در هم شده . خجل ؛ دراز و پیچیده گشتن گیاه . (منتهی الارب ). واد خجل ؛ وادی بسیار گیاه و پیچیده گیاه . دخل ؛ درخت درهم پیچیده . اخجال ؛ دراز و پیچیده گردیدن حمض . اغبی، غبیاء؛ شاخ بهم پیچیده . (منتهی الارب ). ◄ روی برتافته . بگشته . بگردانیده .از جهت اصلی بسوی دیگر متمایل شده . منحرف : مگر نامور شنگل هندوان که از داد پیچیده دارد روان . فردوسی . ♦ چشمهای پیچیده ؛ کمی کج، که سیاهی آن اندکی از جای اصلی بسویی مایل باشد. ♦ کار پیچیده ؛ درهم . مشکل . نه راست . سردرگم : ناچار نسخت کردم او را که پیچیده کاری است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٩٤). سوی نشابور رویم تا به ری نزدیک باشیم و حشمتی افتد و آن کارها که پیچیده میباشد گشاده گردد. (تاریخ بیهقی ص ٤٥١). کار ری و جبال نیز که پیچیده است راست شود. (تاریخ بیهقی ص ٥٣١). روا میدارند که پیچیده ماند تا ایشان را معذور داریم . (تاریخ بیهقی ص ٥٩٣). ♦ گوشتی پیچیده ؛ سخت زفت . عضلانی . محکم : کثیف، کوتاه انگشت پیچیده ساق بزرگ پایشنه . (التفهیم بیرونی ). ♦ مطلب (کلام یا گفتار یا نوشته یا عبارت ) پیچیده ؛ مغلق . معضل . مشکل . غامض . نامفهوم . معقّد. بغرنج . ♦ موی پیچیده ؛ مجعد. جعد. مرغول . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ بیجیذق . (تاج العروس ). جساد. (تاج العروس ). دردی در شکم . بیجیذج . وجع یأخذ فی البطن . گمان میکنم این کلمه بمعنی ایلاوس یا قولنج ایلاوس باشد. رجوع به کلمه ٔ پیچیدک شود. ◄ دست برنجنی که آنرا چهارگوشه بافته باشند. (برهان ). ◄ کج . نه راست . نه مستقیم . نه بر یک راستا : چهارستاره اند روشن پیچیده نهاده از شمال سوی جنوب . (التفهیم بیرونی ). ◄ مستأصل ساخته . بر کسی سخت گرفته تحت فشار قرارداده : چون بیکدیگر رسیدند بونصر را گفت عبدوس : عجب کاری دیدم، در مردی پیچیده، و عقابین حاضر آوردند و کار بجان رسید و پیغام سلطان بر آن جمله رسید کاغذی بدست وی داد بخواند این نقش بنشست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٠، چ فیاض ص ٣٦٤).
مترادف و متضاد واژهدان
بغرنج، درهم، سخت، غامض، مبهم، مشکل، معضل، معقد، مغلق انبوه، تابدار، شکنبرشکن، مجعد مطوی، ملفوف (متضاد: آسان، سهل)
فرهنگ طیفی واژهدان
بغرنج، مشکل، غیرقابل درک مغشوش، بینظم درهم دشوار