پیکارجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیکارجوی . [ پ َ / پ ِ] (نف مرکب ) پیکارجو. که پیکار جوید. که رزم کردن خواهد. که نبرد کردن خواهد. که حرب طلبد : بسی نامدار انجمن شد بر اوی بر آن هفت فرزند پیکارجوی . فردوسی . بر اسبش نشانم ز پس کرده روی از ایدر کشان با دو پیکارجوی . فردوسی . هر آنگه که شد پادشا کژّگوی ز کژّی شود زود پیکارجوی . فردوسی . بدو گفت خسرو چه گفتی بگوی نه انده گساری نه پیکارجوی . فردوسی . چنین پاسخ آورد خسرو بدوی که ای بیهده مرد پیکارجوی . فردوسی . یکی را ز زندان بنزدیک اوی فرستاد کای گرد پیکارجوی . فردوسی . که سیمرغ خواند ورا کارجوی چو پرنده کوهیست پیکارجوی . فردوسی .