پیکان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ) (اِ.) آهن نوک تیز سر تیر و نیزه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ) (اِ.) آهن نوک تیز سر تیر و نیزه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیکان . [ پ َ ] (اِخ ) نام موضعی از رستاق قاسان آنچنان که در تاریخ قم آمده است . (ترجمه ٔ تاریخ قم ص ١١٨).
پیکان . [ پ َ/ پ ِ ] (اِ) نصل . معبله .حداة. یاروج . آهن که بر تیر نهند. آهن سر تیر و نیزه . فلزی نوک دار که بر سر تیر نصب کنند. نوک تیز تیر و نیزه، مقابل سنان که آهن بن نیزه است : بپوشیده شد چشمه ٔ آفتاب ز پیکانهای درفشان چو آب . دقیقی . بچابکی بر بایدکجا نیازارد ز روی مرد مبارز بنوک پیکان خال . منجیک . تهمتن بخندید و گفت ای شگفت بپیکان بدوزم مر او را دو کفت . فردوسی . برفتند گریان ز پیشش دو پیر پر از درد دل پر ز پیکان تیر. فردوسی . زن و زاده ار بند ترکان شوند ابی جنگ دل پر ز پیکان شوند. فردوسی . یکی بنده چون زخم پیکان بدید بیامد ز دیباش بیرون کشید. فردوسی . که یزدان ورا جای نیکان دهاد سیه زاغ را زخم پیکان دهاد. فردوسی . ز رخشنده پیکان و پرّ عقاب همی دامن اندرکشید آفتاب . فردوسی . که من دست را خیره در جان زنم برین خسته دل نوک پیکان زنم . فردوسی . ز پیکان الماس وپرّ عقاب بتابید رخشان رخ آفتاب . فردوسی . همان نیز اگر آمدم اژدها ز پیکان تیرم نیابد رها. فردوسی . خدنگی که پیکان او ده ستیر ز ترکش برآورد گرد دلیر. فردوسی . بپیکان بسی شد ز دیوان هلاک بسی زاهرمن اوفتاده بخاک . فردوسی . کمان را به زه کرد و بگزید تیر که پیکانْش را داده بد زهر شیر. فردوسی . نباید زدن تیر جز بر سرون که از سینه پیکانش آید برون . فردوسی . بزد تیر بر پشت آن گور نر گذر کرد بر گور پیکان و پر. فردوسی . خدنگی که پیکانْش بد بیدبرگ فرودوخت بر تارک ترک ترگ . فردوسی . سنان چه باید بر نیزه ٔ کسی کز پیل همی گذاره کند تیرهای بی پیکان . فرخی . چون عدو نزدیک شد بر رمح شه گردد سنان چون عدو از دور شد بر تیر شه پیکان بود. عنصری . چو پشت قنفذ گشته تنوره ش از پیکان هزارمیخ شده درفش از بسی سوفال . زینتی (زینبی ). کمان آزفنداک شد ژاله تیر گل غنچه پیکان زره آبگیر. اسدی (لغت فرس ص ٢٩٨). بپیکان سخن بر پیش دانا زبانت تیری و لبهات سوفار. ناصرخسرو. ورتو گوئی جای خورد و برد چون باشد بهشت بر تو از خشم و سفاهت چشم چون پیکان کنند. ناصرخسرو. که آراید چه میگوئی تو هر شب سبز گنبد را بدین نورسته نرگسها و زراندود پیکانها. ناصرخسرو. نبینی که بدْرید صد من زره را بدان کوتهی یک درم سنگ پیکان . ناصرخسرو. ز بیم تیغ او گشتی به هیجا ضمیر اندر دل بدخواه پیکان . ناصرخسرو. هر عیبه را ز جوشن اقوالت دارم ز علم ساخته پیکانی . ناصرخسرو. کسی چنو بجهان دیگری نداد نشان همی به سندان اندر نشاند پیکان را. ناصرخسرو. و کمان وی [گیومرث ] بدان روزگار چوبین بود بی استخوان یکپاره چون درونه ٔ حلاجان و تیر وی کلکین با سه پر، و پیکان استخوان . (نوروزنامه ). بر لب جام عطا آب حیات بر سر تیر قضا پیکانی . سیدحسن غزنوی . حامی تیر ار شودکلکت نترسد ز احتراق بگذرداز قرص خور چون از هدف پیکان تیر. سوزنی . ترکان غمزه ٔ او چون درکشند یاسج در هر دلی که جویی پیکان تازه بینی . خاقانی . نیش عقرب شده و قوس قزح هم کمان، هم سر پیکان اسد. خاقانی . سرخیل شیاطین شد پی گور ز پیکانت باد از پی ِ کار دین پیکار تو عالم را. خاقانی . باد از سر پیکانت سفته دل بدخواهان وز نام نکو سفته دربار تو عالم را. خاقانی . در زنبور کافر از چه زنی خاصه دارالسلام پیکان است . خاقانی . به استقبال تیر چشم ترکان کهن ریشت به پیکان تازه گردان . خاقانی . هر تار ز مژگانش تیر دگر اندازد در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد. خاقانی . از قبضه ٔ کمان فلک بر دلم بقهر تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم . خاقانی . آیینه بردار و ببین، آن غمزه ٔ بحرآفرین با زهر پیکان در کمین ترکان خونخوار آمده . خاقانی . شمشیر او قصار کین، شسته بخون روی زمین پیکان او خیاط دین، دلدوز کفار آمده . خاقانی . بخون ساده ماند اشک و خاک سوده دارد رخ مگر رخ لعل پیکان است و اشکم لعل پیکانی . خاقانی . زد نوک ناوک بر دلم تا خسته شد یکسر دلم هم راضیم گر در دلم سرهای پیکان نشکند. خاقانی . آه من سازد آتشین پیکان تا درین دیو گوهر اندازد. خاقانی . چو پیکانش از حصن ترکش برآید بر این حصن فیروزه غضبان نماید. خاقانی . ابرها از تیغ بارانها ز پیکان کرده اند برقها زآیینه ٔ برگستوان افشانده اند. خاقانی . پیکان شهاب رنگ چون آب آتش زده دیو لشکران را. خاقانی . غوغا کنیم یک تنه چون رستم و دریم درع فراسیاب به پیکان صبحگاه . خاقانی . ترا یک زخم پیکانش ز بند خود برون آرد به صد فرسنگ استقبال آن یک زخم پیکان شو. خاقانی . ز خردان بسی فتنه آید بزرگ که در پای پیکان بود کعب گرگ . نظامی . خدنگ غنچه با پیکان شده جفت بپیکان لعل پیکانی همی سفت . نظامی . گل چو سپر خسته ٔ پیکان خویش بید به لرزه شده بر جان خویش . نظامی . من و زین پس جگر در خون کشیدن ز دل پیکان غم بیرون کشیدن ... نظامی . در کنف درع تو جولان زند بر سر درع تو که پیکان زند. نظامی . جهان چون تیر از آن شد راست کز خون جهان سوزان سر پیکان تو لعل است همچون لعل پیکانی . مجیر بیلقانی . پیکان تیر غمزه ٔ تو در دل منست ور نیست باورت ز من اینک بیار دست . کمال اسماعیل . و طبق زر پیش خلیفه بنهاد که بخور. گفت نمیتوان خورد گفت پس چرا نگاه داشتی و بلشکریان ندادی و این درهای آهنین چرا پیکان نساختی ؟ (جهانگشای جوینی ). که در سینه پیکان تیر تتار بسی بهتر از قوت ناسازگار. سعدی . بسرت کز سر پیمان محبت نروم ور بفرمائی رفتن بسر پیکانم . سعدی . ندیدمْش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست . سعدی . پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند. (گلستان ). هرآن پیکان پولادی که بنشاندند در تیری بخون ظالم آن پیکان کنون لعلست پیکانی . سلمان . پیکان ز درون برون شود بی مشکل بیرون نشود حدیث ناخوب از دل . (از العراضه ). خود ناگرفته پند، مده پند دیگران پیکان به تیر جا کند آنگاه بر نشان . قطع؛ پیکان خرد پهناور که در تیر نشانند. معبلة؛ پیکان پهن دراز. نصل ٌ مطحر؛ پیکان دراز. مشفص ؛ پیکان پهن یا دراز.قهوبة؛ پیکان سه شاخه . نصل محیق ؛ پیکان باریک و تیز.طمیل، شرحاف ؛ پیکان پهن . (منتهی الارب ). عبل ؛ پیکان پهن بر تیر نشاندن . (تاج المصادر بیهقی ). زج ؛ پیکان تیز. سیحف ؛ پیکان پهن و پیکان دراز. مصدع ؛ پیکان پهن دراز. سریه ؛ پیکان خُرد گِرد. قتر؛ نوعی از پیکان تیر. سرسور؛ پیکان دوک . سرو؛ تیر پهن و پیکان دراز. سلمج ؛پیکان دراز باریک . قطبة؛ پیکان هدف . سلوف ؛ پیکان دراز. سلط؛ پیکان هموار. سلاء، سلاءة؛ نوعی از پیکان تیر بشکل خار خرما. رهب ؛ پیکان تنک . نضی ؛ پیکان تیر.درعیة؛ پیکانی که در زره درآید. جماح، تیر بی پیکان که بفارسی تکه گویند. نصل، نصلان ؛ پیکان تیر و پیکان نیزه و نشستن پیکان تیر در چیزی . نحیض ؛ پیکان باریک تیز. عبد؛ پیکان کوتاه پهن . جبل ؛ پیکان از آهن نرم . اعجف ؛ پیکان باریک . فراغ ؛ پیکانهای پهن . هادی ؛ پیکان تیر. هلال ؛ پیکان دوشاخه . (منتهی الارب ). ♦ الماس پیکان ؛ دارای پیکانی چون الماس از سختی : یکی تیر الماس پیکان خدنگ بچرخ اندرون راندم بیدرنگ . فردوسی . ♦ پولادپیکان ؛ دارای پیکانی از فولاد : گرفته کمان کیانی بچنگ یکی تیر پولادپیکان خدنگ . فردوسی . ♦ پیکان برکشیدن ؛ بیرون آوردن آهن نوک تیر از بدن : محب صادق اگر صاحبش بتیر زند محبتش نگذارد که برکشد پیکان . سعدی . به یاد تیر آن ابروکمان بر چشم می بندم اگر در کارگاه عشق پیکانی شود پیدا. لسانی . ذوق آسیب محبت بین که در بیدای عشق غمزه چون پیکان گشاید چاک بر جوشن زنم . طالب آملی . ♦ پیکان دوشاخ : پیش پیکان دوشاخش ازبرای سجده را شیر چون شاخ گوزنان پشت را کردی دوتا. خاقانی . ♦ پیکان مقراضه ؛ یعنی دوشاخه، پیکانه ٔ دوشاخه . (آنندراج ). پیکانی را گویند که دوشاخه باشد. (برهان ) : شاه را دیدم درو [در صیدگه ] پیکان مقراضه به کف راست چون بحری نهنگ انداز در نخجیرجا. خاقانی . ♦ تیز پیکان ؛ رجوع به همین کلمه شود. ♦ دوپیکان ؛ دوشاخ . هلال : دوپیکان بترکش یکی تیر داشت بدشت اندر از بهر نخجیر داشت . فردوسی . صاحب آنندراج گوید: آبدار و دلدوز و زهرداده و شعله و چراغ و برق و غنچه، و تخم و نیش از صفات و تشبیهات اوست : تا بمژگان تو گردد آشنا دیده را بر نیش پیکان میزنم . عرفی . نهال شیر قد از خون زخم تازه کشید بکشت سینه ٔ ما سبز تخم پیکان شد. دانش . بسکه تیرغمزه ٔ آن شوخ مطرب خورده ام همچو قانون پهلوم از غنچه ٔ پیکان پر است . مفید بلخی . زلف پرتاب تو در آتش نهد زنجیر را برق پیکان تو همچون شمع سوزد تیر را. مفید بلخی . از آن سبب شده پروانه ٔ چمن بلبل که غنچه ساخته روشن چراغ پیکانش . مفید بلخی . بجای شمع گذارید تیر قاتل را بس است شعله ٔ پیکان چراغ تربت ما. مفید بلخی . و نیز با لفظ نشاندن و باریدن و چیدن و خوردن مستعمل است : همه زهرداده پیکان خورم و رطب شمارم چه کنم که نخل خرما به ازین ثمر ندارد. وحشی . از فغانم ناله ٔ زنجیر می آید بگوش در فضای سینه ٔ من بس که پیکان چیده است . صائب . بگلخن می نشینم شعله خنجر می کشد بر من بگلشن میروم پیکان ز شاخ بید می بارد. ظهوری .
پیکان . [ پ َ / پ ِ ] (اِ) ج ِ پیک . رجوع به پیک شود : راست چون پیکان نامه بسر اندر بزند نامه گه باز کند گه بهم اندر شکند. منوچهری . پوپویک نیک بریدیست که در ابر دَنَدْ راست چون پیکان نامه بسر اندر بزند. منوچهری . پیکان را ایستادانیده بودند که از بغداد آمده اند. (تاریخ بیهقی ص ١٨٣). این چو پیکان بشارت بر شتابان در هوا وین چو پیلان جواهر کش خرامان در قطار. انوری [ در صفت سحاب ].
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه