پیکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ کَ) (اِ.)<BR>۱- کالبد، جسم.<BR>۲- صورت، تصویر.<BR>۳- شکل، ریخت.<BR>۴- رقم.<BR>۵- نقش و نگاری که برای آرایش و زینت باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ کَ) (اِ.) ۱- کالبد، جسم. ۲- صورت، تصویر. ۳- شکل، ریخت. ۴- رقم. ۵- نقش و نگاری که برای آرایش و زینت باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیکر. [ پ َ / پ ِ ک َ ] (اِ) مقابل بوم . مقابل زمینه . نقش پارچه . گل : بیارید پرمایه دیبای روم که پیکر بریشم بود زرش بوم . فردوسی . غلامان رومی بدیبای روم همه پیکر از گوهر و زرّ بوم . فردوسی . بیاراست آنرا. [درفش کاویان ] بدیبای روم ز گوهر بروپیکر و زرش بوم . فردوسی . دو صد خزّ و دیبای پیکر بزر یکی افسر خسروی، ده کمر. فردوسی . همه پیکرش گوهر آگنده بود میان گهر نقشها کنده بود. فردوسی . بساطی بیفکند پیکر بزر زبرجد درو بافته سر بسر. فردوسی . ز گستردنیها و دیبای روم بر و پیکر زرّ و سیمینش بوم . فردوسی . ده اشتر همه بار دیبای روم همه پیکر از گوهر و زرش بوم . فردوسی . بیاراست کاخی ز دیبای روم همه پیکرش گوهر و زرش بوم . فردوسی . یکی خوب سربند پیکر بزر بیابد ازین رنج فرجام بر. فردوسی . گهر بافته پیکر و بوم زر درافشان چو خورشید تاج و کمر. فردوسی . نهاده بخیمه درون تخت زر همه پیکر تخت درّ و گهر. فردوسی . بر ایشان جامه هائی بسته رنگین همه منسوج روم و ششتر و چین به پیکر هر یکی همچون بهاری برو کرده دگرگونه نگاری . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). رخش تابنده بر اورنگ زرین میان نقش روم و پیکر چین . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). یکی جامه پوشمت بی پود و تار که گردش بود پیکر و خون نگار. اسدی . ◄ رقم . پیکره (در حساب و اعداد). ◄ لوا. علم . درفش .چتر : شهانش زیر دست و او زبر دست هم از شاهی هم از شادی شده مست سپهرش جای تاج و جای پیکر زمینش جای رخت و جای لشکر. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). ◄ بتخانه . بتکده : دز سنگین که چون دو پیکری بود نگه کن تا چه نیکو پیکری بود بمجمر بر، رخان ویسش آتش بر آتش بر، سیه زلفش بوی خوش . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). ◄ (اِ) مجسمه . تندیس . تندیسه . بت : اگر بتگر چو تو پیکر نگارد مریزاد آن خجسته دست بتگر. دقیقی . به پیکر یکی کفش زرین به پای ز خوشاب زر آستین قبای . فردوسی . ز گوهر شاخها چون تاج کسری ز پیکر باغها چون روی لیلی . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). دولت او که پیکر شرف است آستین بر دو پیکر افشانده ست . خاقانی . مرصع پیکری در نیمه ٔ دوش کلاه خسروی بر گوشه ٔ گوش . نظامی . دمیة؛ پیکر منقوش از مرمر و عاج و جز آن . (منتهی الارب ). ◄ مجازاً، دختران زیباپیکر : یکی گفت ارمن است این بوم آباد که پیکرهای او باشد پریزاد. نظامی . ◄ لعبة. بازیچه . عروسک . بنات ؛ پیکرهای کوچک که دختران بدان بازی کنند. (منتهی الارب ). ◄ هیاءة. (دهار). هیکل . (منتهی الارب ). ◄ جسد . تن . مقابل روان و جان و روح . جسم . جرم . کالبد. بدن . جُثه . قالب . (برهان ) : ازارش همه سیم و پیکرش زر نشانده به هرجای چندی گهر. فردوسی . سرخانه را پیکر از عاج و زر به زر اندرون چند گونه گهر. فردوسی . بمشک اندرون پیکر و زعفران بر و پشت او، از کران تا کران . فردوسی . یکی گنبد از آبنوس و ز عاج به پیکر ز پیلسته و شیر و ساج . فردوسی . نهادند یک خانه خوانهای ساج همه کوکبش زرّ و پیکرز عاج . فردوسی . ز نزدیک ارجاسب ترک سترگ کجا پیکرش پیکر خوک و گرگ . فردوسی . پس آن پیکررستم شیر خوار ببردند نزدیک سام سوار. فردوسی . چو برخاست از خاک آن پیکرش چو خورشید رخشنده تاج سرش . فردوسی . یکی تیز خنجر بزد بر سرش به خاک اندر آمد سر و پیکرش . فردوسی . ببینی تو آن پیل و آن لشکرش بخاک اندر افکنده با پیکرش . فردوسی . بگفتا کدام است کهرم سترگ کجا پیکرش پیکر ببر و گرگ . فردوسی . بپرسید ازو شاه بیدار بخت از این پیکر مهره و نیک تخت . فردوسی . دگر پیکرش درّ خوشاب بود که هر دانه ای قطره ٔ آب بود. فردوسی . بدو اندرون مشک سوده بمی همه پیکرش سفته برسان نی . فردوسی . نهاده بخیمه درون تخت زر همه پیکر تخت زرّ و گهر. فردوسی . ببوسید مادر دویال و برش همی آفرین خواند بر پیکرش . فردوسی . همه بر سران افسران گران بزر اندرون پیکر از گوهران . فردوسی . همه درّ خوشاب بُد پیکرش ز یاقوت رخشنده بودی درش . فردوسی . الا تا همی بتابد بر چرخ کوکبی الا تا همی بپاید بر خاک پیکری . عنصری . بخوبی پری و بپاکی گهر به پیکر سروش و بچهره بشر. اسدی . جوانی همه پیکرش نیکویی فروزان ازو فرّه ٔ خسروی . اسدی . چو گنجی است در خوبتر پیکری درو ایزدی گوهر از هر دری . اسدی . شوم از تو دور و نگونت کنم بسنگ گران پیکرت بشکنم . شمسی (یوسف و زلیخا). بر تخت پیش برادر بُدی یکی جان بدی گر دو پیکر بدی . شمسی (یوسف و زلیخا). ور عاریتی بود برین سفلی صورت ذاتی بود آن گوهر عالی را پیکر. ناصرخسرو. کعبه ٔ جان خلق پیکر اوست حکمت ایزدی دراو مهمان . ناصرخسرو. یزدانش نداد هیچ دستی جز برتن و پیکر نزارم . ناصرخسرو. پس آنگه دخمه ای فرمود شهوار چنان شایسته جفتی را سزاوار. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ص ٥٠٨). و ذکر آن بقلم عطارد بر پیکر خورشید نبشته . (کلیله و دمنه ). چه پیکرست ز تیر سپهر یافته تیر بشکل تیر و بدو ملک راست گشته چو تیر. معزی . بادبیزن که کسی بر من بیچاره زند ز ضعیفی چو مگس باد برد پیکر من . خاقانی . از پیکر گاو آید در کالبد مرغ جان پریان کز تن خم یافت رهائی . خاقانی . باد سلیمان در برش و ز نار موسی منظرش طیر است گویی پیکرش طور است ماناداشته . خاقانی . گر داشت یک مهم بعزیزی چو روز عید شد چون هلال شهره ز من پیکر سخاش . خاقانی . هست در چشم عالمی مانده نقش آن پیکر ستوده هنوز. خاقانی . هم پیکر سلامت و هم نقش عافیت از دیده ٔ نظارگیان در نقاب شد. خاقانی . سر تابوت بازگیر و ببین که چه رنگ است آنچه پیکر اوست . خاقانی . سلطان اعظم آنکه اشارات او ز غیب چونان دهد نشانی کز پیکر آینه . خاقانی . در پیکر باغ شکل نرگس چشمی است که ریخته است مژگان . خاقانی . تب لرزه یافت پیکر خاک از فراق او هم مرقد مقدس او شدشفای خاک . خاقانی . نیاز گر بدرد پیکر مرا از هم نبینی از پی کار نیاز پیکارم . خاقانی . دیده برانداخت صبح زهره برافکند شب پیکر آفاق گشت غرقه ٔ خضرای ناب . خاقانی . آن پیکر روحانی بنمای بخاقانی تا دیده ٔ نورانی بر پیکرت افشانم . خاقانی . یکی بود پیکر دو ارژنگ را تفاوت نه هم نقش و هم رنگ را. نظامی . هر یکی در شکوه پیکر او مانده حیران ز پای تا سر او. نظامی . نخواهم که بر خاک باشد سرت نه آلوده ٔ خون شود پیکرت . نظامی . روان آب در سبزه ٔ آبخورد چو سیماب در پیکر لاجورد. نظامی . ازین پیکر که معشوق دل آمد به کم مدت فراغت حاصل آمد. نظامی . تا آن زمان که پیکر ما هست بر فلک خالی مباد مجلست از ماه پیکران . سعدی . آفتابی که چو در رزم زند دست بتیغ از میان پیکر مریخ برآرد چو حسام . سلمان . ◄ صورت . (بحر الجواهر) (مهذب الاسماء) (مجمل اللغه ). مقابل مایه . هیولی . رجوع به مایه شود : همه زو یافته نگار و صور هم هیولای اصل و هم پیکر. سنائی . ◄ شکل . نقش . رسم . تصویر. صورت . تمثال . به اصطلاح امروز، عکس و صورت نگاشته . نگار چهره : و بفرمود (بهرام چوبینه ) تا به ری اندر صد هزار درم بزدند و پیکر پرویز بدان نقش کردند. بوقت ملوک عجم رسم چنان بودی که به یک روی درم پیکر ملک نقش کردندی، چنانکه اکنون نام ملک نقش همی کنند و دیگر روی نام خدای تعالی می نویسند و یکسوی نام پیغمبر و دیگر سوی نام خلفا و بوقت ملوک عجم هر دو روی درم پیکر ملک نگاشتندی، از یکسوی ملک برتخت نشسته و نیزه بردست . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). سپه دید با جوشن و ساز جنگ درفشی سیه پیکر او پلنگ . فردوسی . درفشی درفشان بسر بر به پای یکی پیکرش ببر و دیگر همای . فردوسی . به یک روی بر، نام یزدان پاک کز اوی است امید و هم ترس و باک دگر پیکرش افسر و چهر ما زمین بارور گشته از مهر ما. فردوسی . جهانجوی پرگار بگرفت زود وزآن گرز پیکر بدیشان نمود. فردوسی . همان گاو پرمایه کم دایه بود ز پیکر تنش همچو پیرایه بود. فردوسی . گهی صورتی بندد از عود هندی گهی پیکری گردد از مشک اذفر. بیاورد پس شهریار آن درفش که بد پیکرش اژدهای بنفش . فردوسی . ببهرام بنمود بازو فرود ز عنبر بگُل بر یکی خال بود کزآن گونه پیکر بپرگار چین نداند نگارید کس بر زمین . فردوسی . درفشی پس اوست پیکر ز ماه تنش لعل و جعدش چو مشک سیاه . فردوسی . درفشی کجا پیکرش هست ببر همی بشکند زومیان هزبر. فردوسی . درفشی پس پشت او دیگر است چو خورشید تابان برو پیکر است . فردوسی . جهاندار بر شادورد بزرگ نشسته همه پیکرش میش و گرگ . فردوسی . درفشی کجا پیکرش اژدهاست که چوبینه بر نهروان کرد راست . فردوسی . درفش دگر اژدها پیکرش پدید آمد و شیر زرین سرش . فردوسی . ز ماهی بجام اندرون تا بره نگاریده پیکر بدو یکسره . فردوسی . بهامون کشیدند پرده سرای درفشی کجا پیکرش بد همای . فردوسی . پس هر درفشی درفشی بپای چه از اژدها پیکر و چه همای . فردوسی . درفشی پس پشت پیکر همای همیرفت چون کوه رفته ز جای . فردوسی . درفشی پسش پیکر گاومیش سواران پس و نامداران ز پیش . فردوسی . درفشی پسش پیکر او گراز که گویی سپهر اندر آرد به گاز. فردوسی . درفشی برآورده پیکرپلنگ همی از درفشش بیازید چنگ . فردوسی . یکی پیکرآهو درفش از برش بدان سایه ٔ آهو اندر سرش . فردوسی . درفشی همی برد پیکر گراز سپاهش کمند افکن و رزمساز. فردوسی . درفشی پلنگ است پیکر دراز پسش ریونیز است با کام و ناز. فردوسی . نگاریده برچند جای مبارک شه شرق را اندر آن کاخ پیکر. فرخی . خسروا خوبتر ز پیکرتو پیکری نیست در همه ارژنگ . فرخی . که دیده ست بر سوسن از عود صورت که دیده ست بر لاله از مشک پیکر. فرخی . دل هر شهی بسته ٔ مهر اوست بر ایوانها پیکر چهر اوست . اسدی . هزار و چهل بت ز هر پیکری بکردار آراسته لشکری . اسدی . دو سوسنش پر پیکر نیکویی دو بادام پر سرمه ٔ جادویی . اسدی . بسر بر درفشان درفشی سپید پرندش همه پیکر ماه و شید. اسدی . بدان روزگاران که بد از شهان که فرمان ضحاک جست از مهان همه چهر جم داشتند آشکار بدیبا و دیوارها بر، نگار. بدان تا هر آنجا که پیکرش بود گر آید بدانند و گیرند زود. چو آن پیکر پرنیان دید شاه دژم گشت هرچند کردش نگاه . گوا بر نکو پیکر تو درست همین پرنیان بس که در پیش تست . اسدی . براو پیکر کرگی افراشتند به نوک سرو پیل برداشتند. اسدی . جهان زواست بر پیکر خوب و زشت روان را تن او داد و تن را سرشت . اسدی . درفشی ز شیر سیه پیکرش همایی ز یاقوت و زر برسرش . اسدی . بگسترده فرشی ز دیبای چین بر او پیکر هفت کشور زمین . اسدی . ز هر پیکری بود چندان درفش که از سایه شد روز تابان بنفش . اسدی . فرازش درفشی درفشان چو شید به پیکر طرازیده پیل سپید. اسدی . این چرخ برین است پراز اختر عالی لا بلکه بهشت است پر از پیکر دلبر. ناصرخسرو. دوری از علم تا ز شهوت و خشم جانت پر پیکر است و پر پیکار. سنائی . و حجاب مخافت از پیکر مراد بردارم . (کلیله و دمنه ). گرتن مقیمستی برش بی پرده دیدی پیکرش در آتش جان پرورش باد مسیحا یافتی . خاقانی . نخستین پیکر آن نقش دلبند تو لا کرده بر نام خداوند. نظامی . دوستی زر چو بسان زرست در دم طاوس همان پیکرست . نظامی . هر که نگارنده ٔ این پیکرست بر سخنش زن که سخن پرورست . نظامی . چو افروختندش غرض برنخاست درو [درآینه ] پیکر خود ندیدند راست . نظامی . همه پیکری را بدانسان که هست درو دید رسام گوهر پرست . نظامی . غُرة؛ پیکر ماه . تمثال ؛ پیکر نگاشته . (منتهی الارب ). مصور؛ پیکر کرده . (دستور اللغه ). کلمه ٔپیکر را در معنی جسم و جثه و گاه در معنی صورت و نقش ترکیباتیست چون : ♦ آب پیکر ؛ چون آب بصورت . ♦ آدمی پیکر ؛ دارای کالبد و شکلی چون آدمی : درو آدمی پیکرانی چنین بترکیب خاکی، بزور آهنین . نظامی . یکی شهر چون بیشه ٔ مشک بید درو آدمی پیکرانی چو بید. نظامی . ♦ آسمان پیکر ؛ دارای جسم و پیکری چون آسمان از عظمت : از دو دیده ستاره میرانم من بر این کوه آسمان پیکر. مسعودسعد. ♦ آفتاب پیکر ؛ دارای صورتی چون آفتاب : ای ساقی آفتاب پیکر بر جانم ریز جام خون خوار. عطار. ♦ اژدهاپیکر ؛ دارای جسمی چون اژدها : شنودند کآنجا یکی مهتر است پر از هول شاه اژدها پیکر است . فردوسی . من آن گنج و آن اژدها پیکرم که زهر است و پازهر در ساغرم . نظامی . چو تندی کنم تندری گوهرم چو آیم برزم اژدها پیکرم . نظامی . شد آن اژدها با چنان لشکری بسر بر چنان اژدها پیکری . نظامی . بمردم کشی اژدها پیکرم نه مردم کشم بلکه مردم خورم . نظامی . ۩ دارای نقش و تصویر اژدها : بر او اژدها پیکری از حریر که بیننده را زو برآمد نفیر. نظامی . ♦ بت پیکر ؛ دارای جسمی چون بت . ♦ بهی پیکر ؛ دارای پیکری نیکو و به : بدو گفت شخصی بهی پیکری گمانم چنان است کاسکندری . نظامی . ♦ پاکیزه پیکر ؛ دارای جسمی پاکیزه و نظیف : دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از نکو منظری . سعدی . ♦ پری پیکر ؛چون پری در شکل و قامت : شب جشن بود آن شب دلنواز پری پیکران چون پری جلوه ساز. نظامی . پری پیکرانی بدان دلبری نشستند تا شب برامشگری . نظامی . پری پیکرانی دراو چون نگار صنم خانه هایی چو خرم بهار. نظامی . بخوبی چه گویم پری پیکری پری را نبوده چنین دختری . نظامی . کمر بست نوشابه چون چاکران بفرمود تا آن پری پیکران . نظامی . خیال پری پیکری میکند مرا چون خیال پری میکند. نظامی . غلام پری پیکر با مروحه ٔ طاوسی بالای سر او ایستاده . (سعدی ). حاجت بنگاریدن نبود رخ زیبا را تو ماه پری پیکر زیبا و نگارینی . سعدی . وین پری پیکران حلقه بگوش شاهدی میکنند و جلوه گری . سعدی . شنیدم که در لحن خنیاگری برقص اندرآمد پری پیکری . سعدی . پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش . سعدی . مرا نسبت به شیدائی کند ماه پری پیکر تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدائی ؟ سعدی . اهل دل را گو نگهدارید چشم کآن پری پیکر به یغما میرود. سعدی . من در اندیشه که بتخانه بود یا ملک است یا پری پیکر مه روی ملک سیما بود. سعدی . ♦ پیروزه پیکر ؛دارای جسمی چون فیروزه : که کرد این گنبد پیروزه پیکر چنین بی روزن و بی بام و بی در. ناصرخسرو. زود بینی چون بنات النعش کشتی سرنگون تا روی بر باد این پیروزه پیکر بادبان . خاقانی . ♦ پیل پیکر (در معنی تصویر) ؛ دارای نقش پیل : یکی پیل پیکر درفش از برش به ابر اندرآورده زرین سرش . فردوسی . چنان دان که آن پیل پیکر درفش سواران و شمشیرهای بنفش . فردوسی . (در معنی جثه )، دارای جسمی چون پیل : میان را ببستم بنام بلند نشستم بر آن پیل پیکر سمند. فردوسی . ♦ تازه پیکر ؛ دارای کالبدی جوان و نو : تکاور سمندان ختلی خرام همه تازه پیکر، همه تیزگام . نظامی . ♦ حورپیکر ؛پری پیکر. ♦ خورشیدپیکر (در معنی صورت و تصویر) ؛دارای نقش خورشید : ابا گرزو با تیغ و زرینه کفش پس پشت خورشیدپیکر درفش . فردوسی . ♦ دوپیکر ؛دارای دو گونه صورت : دوپیکر خیالی براو بست راه که بر شه زنم یا شوم نزد شاه . نظامی . ۩ از صور فلکی . رجوع به دوپیکرشود. ♦ دیو پیکر ؛ دارای شکل و جسمی چون دیو. ♦ روزپیکر ؛ خورشیدپیکر. ♦ زرپیکر ؛ دارای جسم و کالبدی از زر : بدستور بر نیز گوهر فشاند بکرسی زرپیکرش بر نشاند. فردوسی . ♦ سمن پیکر ؛ دارای اندام و جسمی چون سمن : سه بت روی با او به یک جا بدند سمن پیکر و سروبالابدند. فردوسی . ♦ سیم پیکر ؛ دارای جسمی چون سیم . ♦ شیرپیکر (در معنی تصویر و نقش ) ؛ دارای نقش شیر : نشان سپهدار ایران درفش بر آن باره زر شیرپیکر درفش . فردوسی . درفشی کجا شیرپیکر بزر که گودرز کشوادآرد بسر. فردوسی . چو آن شیرپیکر علامت ببندد کند سجده بر آستانش دو پیکر. ناصرخسرو. چو از رایت شیرپیکر سپهر برآورد منجوق تابنده مهر. نظامی . ز سایه ٔ علم شیرپیکرت نه عجب که لرزه بر تن شیران فتد چو شیر علم . سعدی . (در معنی شکل و هیأت ) : بر او حمله ای برد چون شیر مست یکی گرزه ٔ شیرپیکر به دست . نظامی . ♦ کوه پیکر ؛ دارای جسمی چون کوه : بپوشید درع و بیامد چو شیر همان باره ٔ کوه پیکر به زیر. فردوسی . بیار آن بادپای کوه پیکر زمین کوب و ره انجام و تکاور. مسعودسعد. ترا کوه پیکر هیون میبرد پیاده چه دانی که خون میخورد. سعدی . ♦ کُه پیکر ؛ دارای پیکر و جثه ای چون کوه : بپیش اندرون رستم نامور همی راند که پیکر رهسپر. فردوسی . چون بجنبانی عنان صرصر که پیکرت بانگ شب خوش بادجان برخیزد از هر پیکری . انوری . ♦ گاوپیکر ؛ دارای هیأتی چون گاو : شهنشاه بر تخت زرین نشست یکی گرزه ٔ گاو پیکر به دست . فردوسی . همه کژدم وش و خرچنگ کردار گوزن شیر چهر و گاو پیکر. ناصرخسرو. ♦ گرزپیکر (فردوسی ) ؛ دارای شکلی چون گرز. ♦ گرگ پیکر (در معنی صورت و نقش ) ؛ دارای صورت و شکل گرگ : برادرش را آنکه بُد بیدرفش بدادش یکی گرگ پیکر درفش . فردوسی . یکی گرگ پیکر درفش سیاه پس پشت گیو اندرون با سپاه . فردوسی . بر آن کوه فرخ برآمد ز پست یکی گرگ پیکر درفشی به دست . فردوسی . سواری ست با او دلاور بجنگ یکی گرگ پیکر درفشی به دست . فردوسی . ♦ گورپیکر (در معنی تصویر و نقش ) ؛ دارای نقش گور : پسش گورپیکر درفشی دراز بگرد اندرش لشکر رزم ساز. فردوسی . ♦ مارپیکر ؛ دارای شکلی چون مار: نگهبان این مارپیکر درفش زر اندود و بر پرنیان بنفش . نظامی . برآمد زاغ رنگ مار پیکر یکی میغ ازستیغ کوه قارن . منوچهری . ♦ ماه پیکر (در معنی صورت و نقش ) ؛ دارای نقش ماه : پسش ماه پیکر درفشی بزرگ دلیران بسیار و گرد سترگ . فردوسی . یکی ماه پیکر درفش از برش به ابر اندر آورده تابان سرش . فردوسی . (در معنی جسم )، چون جرم ماه از زیبایی ؛ چنان دان که ایوانت آواز داد که آن ماه پیکر ز مادر بزاد. فردوسی . افکنده همای بر تو سایه زآن رایت سعد ماه پیکر. مسعودسعد. جهان خسرو اسکندر فیلقوس ز پیوند آن ماه پیکر عروس . نظامی . جمال ماه پیکر در بلندی بدان ماند که ماه آسمان است . سعدی . صاحب آمال را چه غم از نقص جاه و مال چون ماه پیکری که درو سرخ و زردنیست . سعدی . تا آنگهی که پیکر ماه است بر فلک خالی مباد مجلست از ماه پیکران . سعدی . چودور خلافت بمأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید. سعدی . روئی است ماه پیکر و موئی است مشکبوی هر لاله ای که میدمد از خاک و سنبلی . سعدی . ♦ مشتری پیکر ؛ چون ستاره ٔ مشتری اززیبایی : شها شهریارا جهان داورا فلک پایگه مشتری پیکرا. نظامی . بیاد شه آن مشتری پیکران چو زهره کشیدند رطل گران . نظامی . ♦ ملک پیکر ؛ دارای شکلی چون ملک : دمی در صحبت یار ملکخوی ملک پیکر گر امید بقا بودی بهشت جاودانستی . سعدی . ♦ مه پیکر ؛ ماه پیکر : شه بی دل بباغ اندر غنودی نگارش روی مه پیکر شخودی . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). پریروئی و مه پیکر، سمن بوئی وسیمین بر عجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمی باشد. سعدی . ♦ ناتوان پیکر ؛ دارای کالبدی رنجور وضعیف : که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید بچاه ضلالت درند. سعدی . ♦ نغزپیکر ؛ دارای شکلی نیکو : یکی نامه ٔ نغزپیکر نوشت بنغزی بکردار باغ بهشت . نظامی . ♦ نهان پیکر ؛ مخفی . که جسم وی بدیده در نیاید : نهان پیکر آن هاتف سبز پوش که خواند سراینده آنرا سروش . نظامی . ◄ (اِخ ) هر یک از صور فلکی، چنانکه دوپیکر. رجوع به دوپیکر شود : بیست ویک پیکر که از سقلاب دارد خیلتاش گرد راه خیل او تا قیروان افشانده اند. خاقانی .
مترادف و متضاد واژهدان
اندام، بدنه، تن، جثه، جسد، جسم، کالبد، هیکل ریخت، صورت، هیات تصویر، نقش، نگاره پیکره، تندیس، مجسمه رقم پرچم، درفش، رایت، علم، لوا