چابکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چابکی . [ ب ُ ] (حامص ) چالاکی . تندی . جلدی . سبکی . چستی . سرعت . شتاب . چربدستی . و رجوع به چستی شود: جَلدَة؛ چابکی مردم و غیر وی . تَجَلّدَ؛ به تکلف چابکی کرد. تَصَرّم ؛ چابکی کردن . (منتهی الارب ) : بچابکی برباید کجا نیازارد ز روی مرد مبارز بنوک پیکان خال . منجیک . بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و بهر دو پهلوهاش بفشرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٧). میدان فضل و مرکب اقبال در جهان همتای تو سوار نبیند به چابکی . سوزنی . خواست پریدن چمن از چابکی خواست چکیدن سمن از نازکی . نظامی . در آن خدمت بغایت چابکی داشت که کار نازنینان نازکی داشت . نظامی . ◄ اسب راهواری را نیز گویند که اگر تازیانه برو زنند راه غلط نکند. (برهان ) : نه چابک شد این چابکی تاختن کمندی بکوهی در انداختن . نظامی . داد به احسان رهی پرورم چابکی خاصه دو بدره زرم . امیرخسرو (از جهانگیری ج ١ ص ٢٨).