چادر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دُ)(اِ.)۱ - پوششی برای خانمها.<BR>۲- خیمه، پردة بزرگ.<BR>۳- سایبان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دُ)(اِ.)۱ - پوششی برای خانمها. ۲- خیمه، پرده بزرگ. ۳- سایبان.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
چادر.[ دَ / دِ / دُ ] (اِ) خیمه . سایبان . بالاپوش زنان . ردا. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). پارچه ای که زنان برای پوشانیدن چهره و دستها و سایر اعضا و البسه بر روی همه ٔ لباسها پوشند. جامه ٔ رویین زنان . جامه ٔ بی آستین زبرین زنان که تمام سر و تن و پای و دست را از نظرها مستور دارد. پارچه ای است عریض و طویل که زنهاسر میکنند. (فرهنگ نظام ). ردای زنان . بالاپوش . پرده . حجاب . و رجوع به حجاب شود : زن از چادر غافل ماند، گوشه ٔ چادر بگشاد... پاره ای خاک در چادر بست . (سندبادنامه ص ٧٠). در مثل میگویند: «حمام نرفتن بی بی از بی چادری است » یا «خانه نشستن بی بی از بی چادری است ». ◄ روپوش . روبنده . حجاب . رجوع به حجاب شود. ترجمه ٔ وطاء و بدین معنی با لفظ در سرکشیدن و به چهره کشیدن و پوشیدن وبر کتف برافکندن و از پشت برکشیدن . (آنندراج ). ◄ مطلق سرپوش . پوشش . مطلق پوشش . هر چیزی از پارچه و جز آن که جایی یا کسی یا چیزی را بپوشاند. ◄ پارچه ٔ عریض و طویل که رختخواب در آن می بندند. (فرهنک نظام ). چادر شب . ◄ لحاف . روپوش که هنگام خواب بر روی خود اندازند. لحاف ... هر جامه ای که بالای جامه ها باشد همچو چادر و مانند آن . (منتهی الارب ). ملحفة. چادر (منتهی الارب ) : بخسبند و یک گوش بستر کنند دگر بر تن خویش چادر کنند. فردوسی . بخفت اندران سایه بوزرجمهر یکی چادر اندر کشیده به چهر. فردوسی . بگفت این و چادر بسر برکشید تن آسانی و خواب را برگزید. فردوسی . از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین وز ابر بسی ساخته ام خیمه و چادر. ناصرخسرو. ◄ خیمه . خرگاه . شادروان . سایبان . صاحب آنندراج نویسد: «در ترکی به معنی خیمه و با لفظ زدن مستعمل است ». ◄ سفره و سماط. (ناظم الاطباء). ◄ خرقه . (ناظم الاطباء). ◄ آبشار. (ناظم الاطباء). ◄ بالن . ◄ کفن : سرانجام با خاک باشیم جفت دو رخ را به چادر بباید نهفت . فردوسی . همه دشت از ایشان تن بی سر است زمین بستر و خاکشان چادر است . فردوسی . بر چشمه تختی و مردی بر اوی بمرده به چادر نهان کرده روی . اسدی . اتحمی ؛ نوعی از چادرهای یمن . اتحمیه ؛ نوعی از چادرهای یمن . تحمه ؛ چادرهایی که بر آن خطوط زرد باشد. ازار؛چادر و شلوار. لفاع ؛ چادر یا گلیم یا گستردنی ... جرده ؛ چادر سوده و کهنه . جنینة؛ نوعی از چادر ابریشمی است . جلباب ؛ پیراهن و چادر زنان و معجر یا چادری که زنان لباس خود را بدان از بالا بپوشند. خملة؛ چادر جامه ٔ خواب دار و جامه ٔ مخمل مانند چادر و جز آن . خمیلة؛ چادر مخمل خواب دار. رداء؛ چادر. مرداة؛ چادر. ریطة؛ چادر یک لخت یا هر جامه ٔ نرم و تنک که زنان بر سر اندازند. رائطة؛ چادر یک لخت که زنان بر سر افکنند. سیح ؛ نوعی از چادر. سند؛ نوعی از چادرها. سمط؛ چادر بی آستر که بر دوش اندازند یا چادر از پنبه . شرعبی ؛ نوعی از چادرها. صیدن ؛ چادر درشت بافت . صتیة؛ چادر و جامه ای است یمنی . طیلس ؛ چادر. طیلسان ؛ چادر. طرحة؛ چادر. عصب ؛ نوعی از چادر. عطاف ؛ چادر. عاطف ؛ چادر. معطف ؛ چادر. عبعب ؛ چادر باریک و نازک از پشم شتر. غدفلة؛ چادر فراخ . فوطة؛ چادر نگارین یا چادر خط دار. قرطاس ؛ چادر مصری . تحول الکساء؛ چیزی در چادر نهاد و بر پشت برداشت آن را. کرُ؛ چادر. لوط؛ چادر. معقد؛ نوعی از چادر. ملف ؛ چادر. ملاءة؛ چادر یک لخت . ریطة؛ چادر یک لخت . مریش ؛ چادر منقش . مئزر؛ چادر. مهاصری ؛ چادری است یمنی . نصیف ؛ چادر دو رنگ . تجواز؛ نوعی از چادر منقش . التفاع ؛ چادر درخود پیچیدن . (منتهی الارب ) : پوپک دیدم بحوالی سرخس بانگک بربرده به ابر اندرا چادرکی دیدم رنگین بر او رنگ بسی گونه بر آن چادرا. رودکی . یک سو کنمش چادر یک سو نهمش موزه این مرده اگر خیزد ورنه من و چلغوزه . رودکی . بگفت این و بگشاد چادر ز روی همه روی ماه و همه مشک موی . فردوسی . ز کافورزیر اندرش بستری کشیده ز دیبا بر او چادری . فردوسی . چو پنهان شد آن چادر آبنوس بگوش آمد از دور بانگ خروس . فردوسی . چو پیدا شد آن چادر زرد رنگ از او گشت گیتی چو پشت پلنگ . فردوسی . چو شب چادر قیرگون کرد نو ز شهر و ز بازار برخاست غو. فردوسی . چو خور چادر زرد بر سر کشید بشد باختر چون گل شنبلید. فردوسی . چو خورشید از آن چادر لاجورد برآمد بپوشید دیبای زرد. فردوسی . تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد نهادند بر چادر لاجورد. فردوسی . دویاره یکی طوق با افسری ز دیبای چین بافته چادری . فردوسی . ز دیبا کشیده برو چادری ز هرگوهری بر سرش افسری . فردوسی . هامون گردد چو چادروشی سبز گردون گردد چو مطرف خز ادکن . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٧١). سلاح یلی بازکردی و بستی بسام یل و زال زر، دوک و چادر. فرخی . تو گویی بباغ اندرون روز برف صف ناژوان و صف عرعران بسی خواهرانند در راه رز سیه موزگان و سمن چادران بپوشیده در زیر چادر همه ستبرق ز بالای سر تا به ران . منوچهری . چهل جنگی همه گرد دلاور کشیده چون زنان در روی چادر. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ص ٤٩١). پس آنگه چون زنان پوشیده چادر به پیش ویس بانو شد سراسر. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). مر او را گفت رامین ای برادر بپوش این راز ما را زیر چادر. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). بیارم ویسه را با کیش و چادر پیاده چون سگان در پیش لشکر. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). ز خون رخ به غنجار بند و دخور ز گرد اندر آورد چادر بسر. اسدی . چوشیر ژیان جست از افراز تخت گرفتش گلوبند و بفشارد سخت بدرید چادرش و بفکند پست دهانش بیاکند و دستش ببست . اسدی . نهالی به زیرش غلیژن بدی ز بر چادرش آب روشن بدی . اسدی . فکرت ما زیر این چادر بماند راز یزدانی برون زین چادر است . ناصرخسرو. گل سرخ نوکفته بر بار گویی برون کرده حوری سر از سبز چادر. ناصرخسرو. تسبیح میکنندش پیوسته در زیر این کبود و تنک چادر. ناصرخسرو. هر کسی را زیر این چادر درون خاطر جویا به راهی دیگر است . ناصرخسرو. زیر این چادر نگه کن کز نبات لشکری بسیارخوار و بیمر است . ناصرخسرو. مسبب چون بود پس هر کسی را که وهمش گرد او گردد چو چادر. ناصرخسرو. زیر سخن است عقل پنهان عقل است عروس و قول چادر. ناصرخسرو. یکی چادری جوی پهن و دراز بیاویز چادر ز بالای گاز. ازرقی . بر چادر کوه گازرآسا از داغ سیه نشان برافکند. خاقانی . گفتم چادر ز روی بازنگیری ؟ بکر نیی، شرم داشتن چه مجال است ؟ چادر بر سر کشیدتا بن دامن یعنی بکرم من این چه لاف محال است ؟ از پس بکران غیب چادر فکرت بفکن خاقانیا که بر تو حلال است . خاقانی . صبح را تقدیر او از شیر چادر میدهد شام را تقدیر او از قیر معجر میکند شهاب زرگر (از لباب الالباب ج ٢ ص ٤ و ٥). زیر چادر مرد رسوا و عیان سخت پیدا چون شتر بر نردبان . مولوی . رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان آن زنان شد ناشناخت . مولوی . این غول روی بسته ٔ کوته نظر فریب دل میبرد بغالیه اندوده چادری . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٧٤١). بس قامت خوش که زیر چادر باشد چون باز کنی مادر مادر باشد. سعدی (گلستان ).
مترادف و متضاد
حجاب، سرانداز، مقنعه خرگاه، خیمه، سایبان، سراپرده، مظله، شادروان
فرهنگ طیفی
خیمه، خرگاه، سراپرده، جایگاه چادر سیاه، چادرنماز، روسری ابه