چاربالش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاربالش . [ ل ِ ] (اِ مرکب ) مسند و وساده ای که پادشاهان و صدور و اکابر بر آن نشینند و بر آن تکیه کنند. (ناظم الاطباء). مسندی را گویند که پادشاهان و صدور و اکابر برآن نشینند. (برهان ). مسند ملوک و اکابر از این جهت که ظاهراً سابق تکیه ٔ کلانی که حالا بر پشت میدارند مرسوم نبود بلکه رسم آن بود که دو تکیه بر یمین و یسار. میگذاشتند یا آنکه یکی بر پشت و یکی پیش سینه و دو بر یمین و یسار. پس حقیقت چاربالش همان چارتکیه باشد که به مجاز معنی مسند مذکور شهرت گرفته . (آنندراج ) : از گوشه ٔ چاربالش تو اقبال بسالیان نجنبد. خاقانی . به تیر ناوکی از شست آه یاوگیان که چاربالش سلطان درد بیک پرتاب . خاقانی . چار دیوار عزلتی که تراست بهتر از چاربالش جم دان . خاقانی . نهم چاربالش در ایوان عزلت زنم چند نوبت چو میر مطاعی . خاقانی . بهر آگین چاربالش اوست هر پری کاین کبوتر افشانده ست . خاقانی . چاربالش نهاده چون جمشید پنج نوبت رسانده بر خورشید. نظامی (هفت پیکر). گفت از اول که پنج نوبت شاه باد بالای چاربالش ماه . نظامی (هفت پیکر). سر آنگاه بر چاربالش نهیم کزین گنبد چاربالش رهیم . نظامی (شرفنامه ). گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی به لطف بعد از این بر عرش نه تو چاربالش بر نیاز. مولوی . چشم و چراغ جمع رسل هادی سبل سلطان چاربالش ایوان اصفیا. (منسوب به حافظ). عصمت به چاربالش غفلت چه خفته ای آهنگ راه کن که رفیقان روان شدند. عصمت بخاری . ◄ کنایه از دنیا باشد. (برهان ). کنایه از دنیاست به اعتبار چهار گنبد. (آنندراج ) : چو در چاربالش ندیدم درنگ نشستم در این چاردیوار تنگ . نظامی . ◄ کنایه از عناصر اربعه . (برهان ). و رجوع به چاربالشت و چهاربالش شود.