چارحد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چارحد. [ ح َ ] (اِ مرکب ) شرق و غرب و جنوب و شمال . (آنندراج ). مشرق و مغرب و شمال و جنوب . (ناظم الاطباء). چار جهت : کردرها در حرم کاینات هفت خط و چارحد و شش جهات . نظامی . سرای شرع را چون چارحد بست بنابر چاردیوار ابد بست . نظامی . بر قرعه ٔ چارحد کویت فالی زنم ازبرای رویت . نظامی . ◄ توسعاً همه و تمامی جائی : جهان را همه چارحد گشت و دید که بی چارحد ملک نتوان خرید. نظامی . که حکم تو بر چارحد جهان رونده است بر آشکار و نهان . نظامی .
چارحد. [ ح َ ] (اِخ ) چهارحد، دهی جزء بخش خرقان شهرستان ساوه، ٤٢ هزارگزی باختر رازقان و ١٨ هزارگزی راه عمومی . کوهستانی و سردسیر با٥٨٩ تن سکنه و آب آن از چشمه سار و رود محلی، محصول آنجا غلات و سیب و قلمستان و لبنیات و عسل، شغل اهالی آن زراعت و گله داری و قالیچه و جاجیم و گلیم بافی است، راه مالرو ایل شاهسون بغدادی در بهار به حدود این ده می آیند. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).