چام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چام . (اِ) بمعنی چم و خم باشد. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). ◄ قر و غربیله . رفتاری از روی ناز. مؤلف آنندراج نویسد: «... و از این روی رفتار بناز و وقار را چمیدن و چامیدن نیز گویند» و مؤلف فرهنگ نظام نویسد: «... خرامیدن بناز را از این جهت چامیدن و چمیدن گویند که شخص در حالت ناز، چم و خم میرود». ◄ گردونی که کاه از غله بدان جدا کنند. رشیدی گفته : «از این جاست که گردونی را که کاه را از غله بدان جدا کنند چام گویند چه بواسطه ٔ حرکت دوری گویا چم و خم دارد و گاهی می چمد. (آنندراج ). گردونی که زارعان با آن غله را از کاه جدا میکنند. (فرهنگ نظام ). ◄ کژی . ◄ دانه . ◄ گره . ◄ دگمه . ◄ چین . ◄ نورد. ◄ روش و طریقه . ◄ دره . ◄ زمین پست . (ناظم الاطباء).