چانه
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(نِ) (اِ.) استخوان زنخ، فک اسفل. ؛~ خود را خسته کردن حرفهای بی نتیجه زدن.
(~.)(اِ.) گلوله خمیر شده ؛ چونه.
(~.) (اِ.) سخن منثور؛ مق . چامه.
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(نِ) (اِ.) استخوان زنخ، فک اسفل. ؛~ خود را خسته کردن حرفهای بی نتیجه زدن.
(~.)(اِ.) گلوله خمیر شده ؛ چونه.
(~.) (اِ.) سخن منثور؛ مق . چامه.