چاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاه . (اِ) معروف و به عربی بئر خوانند. (برهان ). ترجمه بئر. (آنندراج ). گودی دایره ای عمیقی که در زمین جهت بیرون آوردن آب و جز آن کنند. مغاک . چال . (ناظم الاطباء). گودالی که در آن آب زاینده باشد. و مجازاً آب آن را هم گویند. (فرهنگ نظام ). بِئر. جُب . جُرموز. خَفیة. رَجَم . رَکیّة. عاثور. عَجوز. قَلیب . کَر. وَرطَه . (منتهی الارب ) : چاه پر کرباسه و پر کژدمان خورد ایشان پوست روی مردمان . رودکی . چاه دم گیر و بیابان و سموم تیغ آهخته سوی مرد نوان . خسروانی . بچاه سیصد باز اندرم من از غم او عطای میررسن ساختم ز سیصدباز. شاکر بخاری (از فرهنگ اسدی ). بر آن رای واژونه ٔ دیو نژند یکی ژرف چاهی بره برفکند پس ابلیس واژونه این ژرف چاه بخاشاک پوشید و بسپرد راه . فردوسی . چنین پاسخش داد بیژن که شو پست چاه باد، اهرمن پیشرو. فردوسی . به رودابه گفت ای گرانمایه ماه چرا برگزیدی تو بر گاه چاه . فردوسی . زیرا که برین راه تاختنتان بس ژرف یکی چاه بی فغانست این ژرف و قوی چاه را ببینی گر بر سر تو عقل دیده بان است ز آن می نرود بر سر تو حجت کز چاه برون راه بیگمان است . ناصرخسرو. چاهی است جهان ژرف و سر نهفته وز چاه نهفته بتر نباشد. ناصرخسرو. گرت مراد است کزین ژرف چاه خویشتن ای پور برون افکنی . ناصرخسرو. نگه کن که در پیشت آب است و چاه کلیچه میفکن که نرسی براه . اسدی . کرا بخت فرخ دهد تاج و گاه چوخرسند نبود درافتد بچاه . اسدی . دست در دو شاخ زد که بر بالای چاه رسته بود. (کلیله و دمنه )... چنانکه دو مرد در چاه افتند یکی بینا یکی نابینا اگر چه هلاک میان هر دو مشترک است اما عذر نابینا بنزدیک اهل خرد و بصرمقبولتر باشد. (کلیله و دمنه ). بر سر چاه بختم آمد چرخ مدد جوی عمر از آن بگسست . خاقانی . چاه داری در بن چاهش فکن ای نیابت دار پور آبتین . خاقانی . یوسفان را به چاه میفکند وز جفا روی چاه میپوشد. خاقانی . همه بر چاه همی ترسم و برجان که مباد چاه و جانی که تن آسان شدنم نگذارند. خاقانی . از چاه غمم برآوریدی در نیمه ٔ ره رسن گسستی . خاقانی . هر کجا تو با منی من خوشدلم ور بود در قعر چاهی منزلم . مولوی . چون ز چاهی میکنی هر روز خاک عاقبت اندررسی در آب پاک . مولوی . چو می بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است . سعدی . نه چشم طامع از دنیا شود سیر نه هرگز چاه پر گردد ز شبنم . سعدی . کر وکور ار نیی ز چاه مترس راست باش و ز میر و شاه مترس . اوحدی . بی کشش نتوان برون از قید دنیا آمدن بی رسن از چاه هیهات است بالا آمدن . صائب . زینهار از کنج عزلت پای خودبیرون منه کز بها افتاد یوسف تا برون آمد ز چاه . صائب . ♦ امثال : از چاه درآمده در چاله افتاد . این چاه و این ریسمان . چاه از کوه آب میخورد . چاه را چه زیان کون دلو دریده میشود . چاه کن همیشه در ته چاه است . چاه کن تک چاه است . چاه مینماید و راه نمی نماید . چاه نکنده منار میدزدد . چند ناگاهان بچاه اندرفتاد آنکه او مر دیگران را چاه کند. ناصرخسرو. گر چاه کند که من در آن چاه افتم آن چاه کننده را همان چاه بس است . (از قرةالعیون ). درفتاد اندرچهی کو کنده بود ز آنکه ظلمی بر سرش آینده بود. مولوی . ای که تو از ظلم چاهی میکنی از برای خویش دامی می تنی . مولوی . خوش آن چاهی که آب از خود برآرد . گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شویم چه باک است . سعدی . هر جا چاهی است یوسفی در وی نیست . همیشه دلواز چاه سالم بیرون نمی آید . ◄ با مزید مؤخر امکنه : کله چاه . کنگل چاه . فیروزچاه .سفیدچاه . روبانچاه . ◄ گوی زنخدان خوبان را بطریق استعاره گفته اند. (برهان ). و چاه گوی زنخدان خوبان را بطریق استعاره گفته اند. (آنندراج ). چاه زنخ و چاه زنخدان که مراد گودی چانه است . رجوع به چاه زنخدان شود. ◄ زندان و دام . (ناظم الاطباء). کنایه از محبس و زندان : چنین بود تا بود چرخ بلند گهی ناز و شادی گهی چاه و بند. فردوسی . ببردند زن را ز درگاه شاه ز شمشیر گفتند و از بند و چاه . فردوسی . یوسفانم بسته ٔ چاه زمینند ارنه من چشمه های خون ز رگهای زمین بگشودمی . خاقانی . اوست فریدون ظفر بلکه دماوندحلم عالم ضحاک فعل بسته ٔ چاهش سزد. خاقانی .