چاک زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاک زدن . [ زَ دَ] (مص مرکب ) دریدن . پاره کردن . شکافتن : ره جیب جانها رفو میزند بنازم به چاکی که او میزند. ظهوری (از آنندراج ). ◄ دریدن گریبان یا جامه در ماتمی از شدت اندوه و المی . دریدن لباس به نشانه ٔغم و اندوه عظیم یا ترس یا تظلم : نیکعهدی در زمین شد جامه از غم چاک زن کز زمان زین صعبتر ماتم نخواهی یافتن . خاقانی . پس بدست خروش بر تن دهر چاک زن این قبای معلم را. خاقانی . گل روی تو دیده چاک زد جامه ٔ خویش . ظهیری (سندبادنامه ص ١٨٠). برفور جامه چاک زد و موی برکند. (سندبادنامه ص ٧٣). جامه ها چاک زده خاک بر سر ریختند. (مجالس سعدی ). چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم . حافظ.