چاک شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاک شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پاره شدن . شکافته شدن . دریده شدن : یکی از کید شد پرخون دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر. رودکی . چو ویسه چنان دید غمناک شد دلش گفتی از غم بدو چاک شد. فردوسی . یکی تیغ زد شاه بر گردنش همه چاک شد جوشن اندر تنش . فردوسی . ز خشکی دهان هوا کاک شد دل خاک از تشنگی چاک شد. فردوسی . گر بماندیم زنده بردوزیم جامه ای کز فراق چاک شده ور بمردیم عذر ما بپذیر ای بسا آرزو که خاک شده . سعدی . خرقه پوشان صوامع را دوتایی چاک شد چون من اندر کوی وحدت لاف یکتایی زدم . سعدی . هزار جامه ٔ جان چاک می شود آن دم که برزنی به میان چاکهای دامان را؟ (از آنندراج ).