چاکانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاکانیدن . [ دَ ] (مص ) چکاندن . چکانیدن . بمعنی چکانیدن باشد. (برهان ) (جهانگیری ). (ناظم الاطباء). قطره قطره ریختن آب و جز آن . (ناظم الاطباء) : پیش سائل زر بچاکاند بهنگام جواب پیش نحوی موی بشکافد بهنگام سؤال . فرخی . ◄ بمعنی خالی کردن است، چه تپانچه و تفنگ و پشتاب را چون خالی کنند گویند چاکانیدم . چکاندن تفنگ و غیره ؛ بچاکان ؛ یعنی خالی کن . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ تقطیر کردن . (ناظم الاطباء).