چراندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ دَ) (مص م.) نک چرانیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ دَ) (مص م.) نک چرانیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چراندن . [ چ َ دَ ] (مص ) چرانیدن . شبانی کردن و چوپانی نمودن . (ناظم الاطباء). واداشتن حیوان به علف بیابان خوردن . (فرهنگ نظام ). به چرا واداشتن . به چرا بردن اغنام و احشام . رعی : جهاندار گیتی چنان آفرید چنانچون چراند بباید چرید. فردوسی . چه داند آنکه اشتر میچراند. سعدی . ♦ سور چراندن ؛ به مهمانی شدن . به اصرار از اشخاص سور گرفتن . غالباً برسر سفره ٔ دیگران غذا خوردن . بهر مهمانی رفتن . ♦ چشم چراندن ؛ خوبرویان را بولع تماشا کردن . در مجالس و محافل چشم از صورت و قامت خوبان برنداشتن . در معابر برای تماشای زیبارخان ایستادن .رجوع به چرانیدن شود.