چرب زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. زَ) (ص مر.)<BR>۱- شیرین زبان.<BR>۲- چاپلوس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. زَ) (ص مر.) ۱- شیرین زبان. ۲- چاپلوس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرب زبان . [ چ َ زَ ] (ص مرکب ) کسی را گویند که به سخنان خوش دل مردم را بجانب خود راغب گرداند و مردم را از خود کند. (برهان ) (ناظم الاطباء).کنایه از کسی باشد که بسخنان خوش دل مردم را بجانب خود راغب سازد. (انجمن آرا) (آنندراج ). شیرین گفتار. (فرهنگ نظام ). چرب سخن . چرب گو. خوش سخن . خوش زبان . چرب گوی . بُزاع . حُداد. حَدید. خَلیف . عَذِق . لَوذَع . مِدرَه . (منتهی الارب ) : خردمند چرب زبان اگر خواهد حقی را در لباس باطل بیرون آرد. (کلیله و دمنه ). ای ترسخن چرب زبان ز آتش عشقت من آب شدم، آب ز روغن چه نویسد. خاقانی . چرب زبان گشتم از آن فربهی طبع ز شادی پر و از غم تهی . نظامی . ◄ کنایه از چاپلوس . (برهان ) متملق . پشت هم انداز. ◄ فریب دهنده هم هست . (برهان ). فریبنده بود. (انجمن آرا) (آنندراج ). فریب دهنده . (ناظم الاطباء). کسی که با زبان نرم و شیرین مردم را فریب دهد. (فرهنگ نظام ). ◄ بلیغ و فصیح و زبان آور. (ناظم الاطباء). رجوع به چرب سخن و چرب گفتار و چرب گو شود.
مترادف و متضاد واژهدان
خوشسخن، چربگفتار، شیرینزبان چاپلوس، زبانبهمزد، متملق، مداهنهگر (متضاد: بدزبان) چاچول، چاچولباز، حراف، زبانباز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی