چربش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ بِ) [ په. ] (اِ.) = چربیش: پیه سوختنی، چربی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ بِ) [ په. ] (اِ.) = چربیش: پیه سوختنی، چربی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چربش . [ چ َ ب ِ ] (اِمص، اِ) چربی که پیه سوختن است . (برهان ). چربی . (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). چیز چرب مثل دنبه و پیه و امثال آنها. (فرهنگ نظام ). چربو. روغن . چربی روی گوشت . پیه . شحم . وَضَر. دَسَم . عَرم . عَبَقَة. عَبَکَة. عَمَقَة. غَمَر. (منتهی الارب ) : [ شمس دلالت کند بر ] هر درختی بلند که برش چربش بسیار دارد... و خرمابن و توت و رز. (التفهیم ). [ مشتری دلالت دارد بر ] هر درختی که میوه ٔ او شیرین است و کم چربش یا تنک پوست چون زردآلو وانجیر و شفتالو. (التفهیم ). اما مغز استخوان لذت بیشتر دارد و چربش و تری . (الابنیه عن حقایق الادویه ). چربش آنجا دان که جان فربه شود کار ناامید آنجا به شود. مولوی . اگر هزارگون چرک و چربش بر روی چکد ظاهر و پیدا نگردد. (فیه مافیه ). شد ز غصه دلم چو گوشت کباب می گدازم ز قهر چون چربش . پوربها (از جهانگیری ). ببوی سرکه و چربش بتلخی رفتم از دنیا ولیکن شعر شیرینم بماند تا جهان باشد. بسحاق اطعمه (از انجمن آرا). ◄ بمعنی افزونی و رجحان .(انجمن آرا) (آنندراج ). چربیدن و زیادتی و رجحان . (ناظم الاطباء). چربیدن و افزون شدن . (فرهنگ نظام ). فزونی . بیشتری . برتری . چرب بودن از حیث وزن : ترازوی چربش فروشان به رنگ بُوَد چرب و چربش ندارد بسنگ . نظامی . ◄ چربی و دسومت . (ناظم الاطباء). چرب بودن چیزی . (فرهنگ نظام ). رجوع به چربو و چربی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پیه، چربی، روغن رجحان، فزونی، برتری، تفوق غلبه، چیرگی