چربو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ) (اِمر.) چربی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ) (اِمر.) چربی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چربو. [ چ َ] (اِ) بمعنی چربه باشد که پیه چراغ است . (برهان ). چربش . (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). چربی . (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). چربی و روغن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). دسومت : تا کی دَوَم از گِردِ در تو کاندر تو نمی بینم چربو ایمن بزی اکنون که بشستم دست از تو به اشنان و کنستو. شهید بلخی . چو خوان نهاد نهاری فرونهد پیشت چو طبع خویش بخامی چو یشمه بی چربو. منجیک . نان سیاه و خوردی بی چربو وآنگاه مه بمه بود این هر دو. کسائی . مغز آن زمان دهد که ورا بشکنند گوز وز جوش دیگ چربو و کف بر سر آورد. لامعی . سختیان را گرچه یک من پی دهی شوره دهد واندکی چربو پدید آید بساعت در قصب . ناصرخسرو. از غذاها هرچه درشت و ناخوش مزه و خشک و سخت و بسیارچربو نبود... زودگوارتر باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پیه زودتر بفسرد که چربوی گوشت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و سکبای گوشت گاو که از چربو بپالایند مردم محرور را سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). روزکی چند بنده را بفرست اندکی آرد پاره ای چربو. سوزنی . بدو گفتم نگارینا چه باشد گر مرا باشی که هستم در غمت سوزان چو بر آتش نهی چربو. ؟ (از فرهنگ خطی ). ♦ امثال : چربو از پولاد نیاید . ز بدخواهان او ناید سعادت چو از نی خون و از پولاد چربو. قطران . نظیر: چربی از سنگ برنمیآید. روغن ازترب برنیاید. (امثال و حکم دهخدا). ◄ سمن و چربی . ◄ سریشم و نشاسته . (ناظم الاطباء). رجوع به چربی و چربش شود.