چرخشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرخشت . [ چ َ خ ُ / خ َ ] (اِ) آنجای که انگور برای شراب بپالاید. (فرهنگ اسدی ).بر وزن و معنی چرخست باشد و آن چرخی و حوضی باشد که انگور در آن ریزند و بمالند تا شیره ٔ آن برآید. (برهان ). چَرَس باشد. (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). حوضی که انگور در آن ریزند و بپای مالند تا شیره ٔ آن گرفته شود و آنرا «چرس » گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). چرخ . چروخ (در اصطلاح اهالی فیض آباد محولات بخش تربت حیدریه ). جائی حوض مانند که انگور در آن ریزند و با پای بکوبند تا آب انگور گرفته شود : این کارد نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبیذ است بچرخشت . رودکی (از فرهنگ اسدی ). من سرد نیابم که مرا زآتش هجران آتش کده گشته است دل و دیده چوچرخشت . عسجدی (از انجمن آرا). دو چشم من چو دو چرخست کرد فرقت دوست دو دیده همچو بچرخشت زیر پای انگور . فرخی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ). بچرخشت اندر اندازی نگونم زپشت و گردن مزدور و ناطور. منوچهری . روز دگر آنگهی بناوه و پشته در بن چرخشتشان بمالد حمال . منوچهری . آنگه بیکی چرخشت اندر فکندشان بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان . منوچهری . کشیده سر شاخ میوه به خاک رسیده بچرخشت میوه ز تاک . اسدی . شده خوشه پالوده سر تابدم ز چرخشت شیرش شده سوی خم . نظامی . ◄ چرخی که بدان شیره ٔ انگور بگیرند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). منگنه و چرخست که بدان روغن و شیره ٔ انگور و جز آن گیرند. (ناظم الاطباء). رجوع به چرخ و چرخست و چروخ و چرخچه شود.