چرخیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ دَ) (مص ل.) دور خود یا چیزی گردیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ دَ) (مص ل.) دور خود یا چیزی گردیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرخیدن . [ چ َ دَ ] (مص ) چرخ زدن . گرد گردیدن . چون سنگ آسیا بدور خویش گشتن . مانند گردباد به گرد خویش درآمدن . گردیدن . بر یک جای گردیدن به گرد خویش . چرخ خوردن بدور خود یا بدور چیزی یا کسی . ◄ رقصیدن . چرخ زدن از روی شوق و شعف . ◄ راه رفتن بیهوده و بدون قصد.بی قصدی و کاری از سوئی بسوئی رفتن . ول گشتن . پرسه زدن . ◄ دایر بودن مؤسسه ای یا اداره ای .
مترادف و متضاد واژهدان
حرکت دورانیداشتن، چرخ خوردن، چرخ زدن، دور خودگردیدن، گردیدن، گشتن پیچیدن ادارهشدن پرسه زدن، اینسو و آنسو رفتن جریان داشتن، تکرار شدن
فرهنگ طیفی واژهدان
پیچیدن، گردیدن، غلتیدن، دور زدن چرخاندن، چرخ کردن، کوک کردن