چرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ دِ) (اِ.)<BR>۱- رنگ.<BR>۲- رنگ پوست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ دِ) (اِ.) ۱- رنگ. ۲- رنگ پوست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرده . [ چ َ دَ / دِ ] (اِ) به معنی رنگ و لون باشد عموماً. (برهان ). رنگ و لون را گویند. (جهانگیری ). رنگ و گون و لون . (ناظم الاطباء). رنگ . (فرهنگ نظام ). چرته . فام . ◄ رنگ بسیاهی مایل را گویند خصوصاً. (برهان ). ◄ پوست بدن و روی آدمی را نیز گفته اند، چنانکه سیه چرده گویند، مراد سیه پوست باشد و مراد سیاه رنگ هم هست . (برهان ). بمعنی پوست، و سیاه چرده را به سیاه پوست تعبیر کرده اند. (جهانگیری ). بمعنی رنگ، مگر این لفظ با لفظ سیاه مستعمل میشود. (آنندراج ). پوست و جلد و روی آدمی : و سیه چرده ؛ سیاه پوست و یا سیاه رنگ . (ناظم الاطباء). یا پوست و فقط با لفظ سیاه «سیاه چرده » استعمال میشود. (فرهنگ نظام ) : بهرام چوبین ... اصلش از ری بود و از ملک زادگان و اسپهبدان ری بود... و بگونه سیاه چرده و ببالا دراز و بتن خشک بود، بدین جهت او را چوبین خواندندی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ببالا دراز و به بینی بزرگ سیه چرده گردی دلیر و سترگ . فردوسی . کی تواند سپیدچرده شدن آنکه کرد ایزدش سیه چرده . سنائی . ز آفتاب و ز مهتاب کرده جامه ٔ تو بروز سرخ و سپید و بشب سیه چرده . سوزنی . سواد طره ٔ توقیع تو بر آتش رنگ سیاه چرده کند مشک را ز محروری . اثیرالدین اخسیکتی (از جهانگیری ). سیه چرده ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند. سعدی . آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست . حافظ. ◄ اسبی را نیز گویند که بور باشد، یعنی سرخ رنگ باشد. (برهان ). کمیت و اسب سرخ تیره رنگ . (ناظم الاطباء). رجوع به چرزه شود. ◄ ملخ سیاه . (ناظم الاطباء). و رجوع به سیه چرده و سیاه چرده شود.
مترادف و متضاد واژهدان
رنگ، فام، لون رنگ چهره، رنگ پوست