چرویدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرویدن .[ چ َرْ دَ ] (مص ) بمعنی چاره جستن باشد. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). چاره جستن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). چاره جویی کردن . چاره اندیشیدن : یکی دانش پژوهی داشت گربز به چرویدن نگشته هیچ عاجز. شاکربخاری . دولت و نصرت و سعادت را نیست کاری ورای چرویدن . شمس فخری (از جهانگیری ). ◄ بمعنی دویدن باشد.(برهان ) (آنندراج ). دویدن و روان شدن . (ناظم الاطباء).