چر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چر. [ چ َ ] (اِ) نغمه و غنا باشد، چه چرگر سازنده و مغنی را خوانند. (برهان ) (آنندراج ). نغمه و غنا و آواز. (ناظم الاطباء). ساز و آواز. موسیقی . رجوع به چرگر شود. ◄ در سیستان چرخاب را گویند. (برهان ) (آنندراج ). بلغت اهل سیستان، چرخاب . (ناظم الاطباء). چرخ چاه . ◄ بیماری وبائی است گوسفندان را. و فعل آن چر زدن است . رجوع به چر زدن شود. ◄ فعل امر چریدن . (فرهنگ نظام ). چر. بچر : بچر کت عنبرین بادا چراگاه بچم کت آهنین بادا مفاصل . منوچهری . و با کلمه ٔ دیگر مرکب شده، اسم فاعل مرکب مرخم میسازد، مثل : شب چر. (فرهنگ نظام ). علف چر. آب چر.
چر. [ چ ُ ] (اِ)آلت تناسل را گویند. (برهان ). به معنی آلت تناسل است . (انجمن آرا) (آنندراج ).آلت تناسل باشد. (جهانگیری ). نره و آلت تناسل . (ناظم الاطباء). آلت تناسل . (فرهنگ نظام ) (شعوری ). شرم مرد. آلت رجلیت . ایر. ذکر. چل (در تکلم امروز اصفهان و جندق و بیابانک ). آلت تناسل اطفال است . مثل چچر. (از فرهنگ نظام ) : آنچه دی آن پسر سرکرک چرخور کرد من ندیدم که در آفاق یکی لمتر کرد. سنائی .