چشم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم کردن . [ چ َ / چ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از چشم زخم رسانیدن باشد. (برهان ) (آنندراج ). چشم زخم رسانیدن . (ناظم الاطباء). چشم زخم زدن . (فرهنگ نظام ). کسی یا چیزی را با چشم آسیب رسانیدن : که چشم کرد دل داغدار را صائب که دود تلخی ازین لاله زار میخیزد. صائب (از آنندراج ). او مایل شکار و من آشفته کز حسد آهومباد چشم کند آن نگاه را. میرنجات (از آنندراج ). رجوع به چشم و چشم کردگی وچشم کرده شود. ♦ بچشم کردن ؛ کنایه است از در نظر گرفتن و منظور نظر قرار دادن : بچشم کرده ام ابروی ماه سیمائی خیال سبز خطش نقش بسته ام جائی . حافظ. ♦ بچشم کردن کسی یا چیزی را ؛ اشاره است به آسیب رسانیدن آن کس یا آن چیز را بوسیله ٔ چشم زخم و چشم بد : تا ترا کبر تیزخشم نکرد تاترا چشم تو بچشم نکرد. سنائی .