چنگلوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنگلوک . [ چ َ گ َ ] (ص ) کسی باشد که دست و پایش سست شده باشد و کژ. (فرهنگ اسدی ). آدمی و حیوان دیگر که دست و پای او کج و ناراست باشد. (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (از اوبهی ) (غیاث اللغات ) : ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک خواهی که چون چکوک بپری سوی هوا. لبیبی (از فرهنگ اسدی ). بمردن به آب اندرون چنگلوک به از رستگاری به نیروی غوک . عنصری (از فرهنگ اسدی ). چنگلوک و چفته شکل و بی ادب سوی او می غیژ و او را می طلب . مولوی (از جهانگیری ). چنگلوکم چون جنین اندر رحم نُه مهه گشتم شد این نقلان مهم . مولوی . ◄ شخصی که در هنگام نشستن و برخاستن دست بر پشت کسی نهد و به امداد دیگری برخیزد. (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). کسی که در نشستن و برخاستن محتاج به امدادو معاونت دیگری بود. ◄ شخص فالج و مفلوج . (ناظم الاطباء). چنگول . چارچنگولی . دست و پای بهم پیچیده . چهارچنگولی .