چنگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنگه . [ چ َ گ َ ] (اِخ ) نام پادشاهی بوده است که گویند دختران مردم را بزور میگرفت، میبرد و از آنها ازاله ٔ بکارت میکرد و پس از آن اجازه میداد که بشوهر دهند. چند برادر بودند و خواهری داشتند. روزی شاه خواهر ایشان را خواست، یکی از برادران خود را به لباس زنان بیاراست و بخلوتگاه ملک درآمد.چون ملک آهنگ او کرد برجست و آتش شهوت او را به آب خنجر فرونشانید. مردمان آن روز را عید کردند که به عید چنگه مشهور شد. (از برهان ) (ناظم الاطباء). نام پادشاهی بی عصمت است که عروسان مردم را اول او تصرف میکرد و سپس شوهر. چون خلق بستوه آمدند، دختری را بخواست . برادر او لباس زنانه پوشید و بجای او رفت . چون پادشاه با وی خلوت کرد بضرب خنجر پادشاه را بکشت، مردم آسوده شدند. و آن روز را عید کردند که به عید چنگه مشهور شد. (آنندراج ) (انجمن آرا). نام پادشاهی بوده است که دختران مردم را بزور بکارت گرفتی و بعد از آن بشوهر دادی تا یکی از مردان خود را بصورت زنی ساخت و او را بکشت، آن روز عید کردند و جشن گرفتند و عید چنگه گفتند، در تقویمها که عید صنکه مینویسند احتمال میرود معرب آن باشد. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
چنگه . [ چ َ گ َ / گ ِ ] (اِ) آلت آهنین دندانه داری است با دسته ٔ چوبین که برای شیار زمین در باغها بکار رود. (یادداشت مؤلف ). چنگک . ◄ محتوی یک چنگ فراهم آورده . مشت . قبضه . چنگ . یک چنگه . یک مشت . یک چنگ . یک چنگه کشمش . یک مشت کشمش . آنگاه که انگشتان تا حدی از هم دور باشند؛ یک چنگه پول . یک چنگه توت . یک چنگه نخودچی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به چنگ و قبضه شود.
چنگه . [ چ ِ گ َ / گ ِ ] (اِ) در تداول عامه، قطعات کوچک گوشت آماده برای سیخ کشیدن . چنجه . ♦ این یک چنگه گوشت ؛ آدمی جزو و ضعیف . (یادداشت مؤلف ). ♦ کباب چنگه ؛ کبابی است که گوشتها را بقطعات کوچک بریده و نکوفته باشند. گوشتی که بقطعات کرده، بسیخ کشند.