چهار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهار.[ چ َ ] (اِخ ) از دهات بارفروش، از آبادیهای مازندران (مازندران و استرآباد رابینو ص ١١٦ بخش انگلیسی ).
چهار. [ چ َ / چ ِ ] (اِ) اسم هندی درخت است .
چهار. [ چ َ / چ ِ ] (عدد، ص، اِ) همان چار، عدد معروف است . (آنندراج ). اربع. اربعه . (منتهی الارب ) . عدد اصلی میان سه و پنج، دو برابر دو. شمار میان سه و پنج، دودو. این کلمه با یونانی آن تترا از یک اصل است و شاید چهار اصل تترا باشد. علامت آن «٤» است و نیز با تسارون یونانی شاید هم ریشه باشد. نماینده ٔ آن در ارقام هندیه «٤» و در حساب جمل «د» باشد. (یادداشت مؤلف ) : چهار چیز مر آزاده را ز غم بخرد تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد هر آنکه ایزدش این هر چهار روزی کرد سزد که شاد زید جاودان و غم نخورد. رودکی . ببوشاسب دیدم شبی سه چهار چنانک آیدی نزد من روزگار. ابوشکور. بیاور آنکه گواهی دهد ز جام که من چهار گوهرم اندر چهار جای مدام . ابوالعلاء ششتری . تا جز از بیست وچهارش نبود خانه ٔ نرد همچو دو سی ودو خانه ست نهاد شترنگ . نجار (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). مثال طبع مثال یکی شکافه زنست که رود دارد بر چوب برکشیده چهار. دقیقی . ز ایران دگران باز به امید کنند از پی دیدن دیناری دوچشم چهار. فرخی . چندین حدیث گفته شد و آخر آن نگار تا بوسه ای بداد دوچشمم چهار کرد. فرخی . چهارست آهوی شه آشکار که شه را نباشد بتر زین چهار یکی خیره رویی دوم بددلی سوم زفتی و چهارمین کاهلی . اسدی . چهار چیز که اصل فراغت است و منال نیرزد آن بچهار دگر در آخر حال گنه بشرم ملامت عمل بخجلت عزل بقا بتلخی مرگ و طمع به ذل سؤال . اثیرالدین . ممکن نشود که با دغای تو ما را ز دو پنج یک چهار آید. عمادی .