چوب خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوب خوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) فروبردن و اوباریدن و بلع کردن چوب . اکل چوب : در مطبخ تو چوب خورد تا ابا پزد آتش که از تکبر سرمایه اباست . کمال اسماعیل . ◄ کنایه از آزرده شدن به چوب . ◄ با عصا و یا ترکه ٔ درخت زده شدن و تنبیه شدن و با چوب کوفته شدن . (ناظم الاطباء). تنبیه شدن .مجازات شدن . زده شدن با چوب یا ترکه . با ترکه زده شدن بر کف پای . (یادداشت مؤلف ). مضروب شدن با چوب : خری چوب میخورد برجای جو خر افتاد و جان داد و خر بنده رو. نظامی (از آنندراج ). بخورد آخرالامر چوبی دویست نفس راست میکرد می گفت نیست . نزاری قهستانی (دستورنامه ص ٦٨). مؤیدالدوله فرمود از چوب خوردن معفو باشد. (ترجمان محاسن اصفهان ص ٩٢). ♦ چوب چیزی (عملی )را خوردن ؛ از عملی یا چیزی زیان بردن . فلان چوب نادانیش را میخورد. فلان چوب زود رفتنش را میخورد. ♦ چوب کسی را خوردن، چوب گناه کسی را خوردن ؛ زیان و ضرر و صدمه را بجای کسی دیگر بردن : فلانی چوب رفیقش را میخورد؛ یعنی چوب گناه رفیقش را میخورد. ♦ امثال : چوب استاد گل است هرکه نخورد خل است، نظیر : تأدیب معلم به کسی ننگ ندارد سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد. (امثال و حکم ج ٢ ص ٦٣٠). هم چوب میخورد و هم پیاز و هم پول میدهد .