چوبکاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوبکاری . (حامص مرکب ) کسی را با چوب زدن . (فرهنگ نظام ). سیاست و تنبیه بواسطه چوب زدن . (ناظم الاطباء). زدن با چوب . (یادداشت مؤلف ). عمل چوبکاری کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کنایه از سخت گفتن و نکوهیدن : کی ز صندل به شود درد سرم ناصحا این چوبکاری واگذار. صائب (از آنندراج ). بچوب رمزی از صنعت نگاری زبان صنعتش در چوبکاری . محسن تأثیر (از آنندراج ). ◄ بمجاز، کسی را شرمنده کردن . فلان تعریف احسان مرا کرد گفتم مرا چوبکاری میکنی . (فرهنگ نظام ). شرمسار کردن با انعام و اکرام . (یادداشت مؤلف ).