چوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوز. (اِ) جانور شکاری را گویند که سال برو نگذشته و گریز نخورده باشد. (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ). پرنده ٔ شکاری را گویند که یک سال تمام بر او نگذشته و تولک نکرده باشد، یعنی هنوزپرهای او نریخته باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ فرج زنان . (از جهانگیری ) (از برهان ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). شرم اندام . بترجا. ممر. مرمر.(این دو در زبان اطفال است ) زهگیر. نس : عضو دو است چوز و کون، نیست در این چرا و چون کون ز پی خواص دان، چوز برای جمهره . سوزنی . طرفه که در وقت سفر کردنش مهر زند بر در چوز زنش . سوزنی . گر زنی چوزش نهی چیزش بده بشنو این از من که کار افتاده ام گادن مفتی نمی ارزد بهیچ من زن مفتی مکرر گاده ام . یغمای جندقی (ازفارسنامه ٔ ناصری ). ◄ بوته ٔ گیاهی است بغایت سفید وشبیه است بدرمنه که آن را ژاژ و چغز هم خوانند. (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام )(ناظم الاطباء). ◄ تذرو را گویند که خروس صحرائی است . (برهان ) (ناظم الاطباء). اما به این معنی مصحف چور است . (حواشی برهان ).