چوک زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوک زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) زانو زدن . (فرهنگ خطی )(فرهنگ سروری ). بزانو درآمدن : پیش امیری و رئیسی در رکوع میروی و چوک میزنی . (فیه ما فیه ). پیش باز آمدند و چوک زدند چوک چون اشتران لوک زدند. پوربهای جامی (از آنندراج ). برانم از عقب کوچ کرده ٔ خود لوک زند جمازه ٔ سعیم به خیمه گاهش چوک . جامی (از فرهنگ سروری ). مردمی کو مرا تموک زند پیش او دل بلا به چوک زند. لطیفی (از فرهنگ خطی ). و گاهی بحذف واو نیز آمده است . (فرهنگ سروری ). و چک مخفف آنست . (فرهنگ نظام ) : چو آنجا رسی زن در آن آب چک که گردد نمک از گذارش سبک . جامی (از فرهنگ سروری چ دبیرسیاقی ). فروخفتن شتر و جز آن . استناخه . (یادداشت مؤلف ).