چوگانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوگانی . (اِخ ) چنانکه از عبارات بیهقی برمیاید نام مکانی است که نزدیک ولوالج بوده است و ولوالج خود شهری بوده است از بدخشان و نزدیک بلخ : و آنجا پنج روز ببود با شکار و نشاط شراب تا بنه ها و ثقل و پیلان از پژ غوژک بگذشتند، پس از پژ بگذشت و بچوگانی شراب خورد و از آنجابه ولوالج آمد و دو روز ببود و از ولوالج سوی بلخ کشید و در شهر آمد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٨٥). و امیر بتعجیل تر برفت و بپروان یک روز مقام کرد، و از پژغوژک بگذشت چون بچوگانی رسید دو سه روز مقام بود تا بنه و زرادخانه و پیلان و لشکر دررسیدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥٥٨). امیر از این نامه اندیشه مند شد جواب فرمود که اینک ما آمدیم و از راه پژغوژک می آییم باید که خواجه به بغلان آید و از آنجا به اندراب بمنزل چوگانی به ما پیوندد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥٥٨).
چوگانی .[ چ َ / چُو ] (ص نسبی ) (از: چوگان + ی نسبت ) خمیده .بخم . منحنی . دوتا. چنگ شده . مقوس . گوژ : بر در مقصوره ٔ روحانیم گوی شده قامت چوگانیم . نظامی . در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر همه بربود به یک دم فلک چوگانی . حافظ. ♦ زلف ْچوگانی ؛ آنکه زلف خم اندر خم دارد. که زلف برگشته و تابدار دارد. ♦ زلف چوگانی (با کسر فاء) ؛ زلف خم اندر خم . زلف برگشته مانند چوگان . (یادداشت مؤلف ). ◄ در شعر ذیل از فرخی ظاهراً اشاره به مکان خاصی نزدیک غزنین بوده است : خیز شاها که به چوگانی گرد آمده اند آنکه با ایشان چوگان زده ای تو هر بار. فرخی . ◄ درخور چوگان . که چوگان را شاید. که چوگان را بود. ◄ اسبی که در گوی و چوگان باختن موافق مزاج بود. (شرفنامه ٔ منیری ). اسبی که مناسب چوگان بازی باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). و جلد چابک و تند و برانگیخته باشد. (ناظم الاطباء). اسبی که در چوگان بازی خوب دود. (غیاث اللغات ). اسبی که بر آن سوار شوند و چوگان بازی کنند. (از آنندراج ). اسب قابل چوگان . (فرهنگ خطی ) : دور نبود گر بپراند ز میدان وجود گوی گردون را چو بر یکران چوگانی نشست . (از راحة الصدور راوندی ). سکندر که از خسروان گوی برد عنان را به چوگانی خود سپرد. نظامی . همان بود چوگانی بادپای بصد زخم چوگان نجنبد ز جای . نظامی . نه بر شبرنگ چوگانی برآمد که خورشید سلیمانی برآمد. امیرخسرو دهلوی . خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین شهسوارا چون بمیدان آمدی گوئی بزن . حافظ. چون دوتا شد قدت از پیری گران جانی مکن بیش از این استادگی با اسب چوگانی مکن . صائب (از آنندراج ). چون بمیدان میرود بر خنگ چوگانی سوار گوی خورشید از بر گردون بچوگان میبرد. جمال الدین سلمان (از آنندراج ).