چچک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چچک . [ چ ِ چ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش سلماس شهرستان خوی که در ٨هزارگزی شمال سلماس در مسیر راه شوسه ٔ سلماس به خوی واقع شده جلگه و معتدل است و ٢٠٦ تن سکنه دارد. آبش از چشمه، محصولش غلات، حبوبات، بزرک، شغل اهالی زراعت، گله داری و بافتن جاجیم و راهش شوسه است . (از فرهنگ جغرافیای ایران ج ٨).
چچک . [ چ َ چ َ / چ ُ چ ُ / چ ِ چ َ ] (ترکی، اِ) خال . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چخک . رجوع به چخک شود. ◄ آبله ٔ بچه ها را گویند. (برهان ) (آنندراج ). مخفف چیچک است، بمعنی آبله . (فرهنگ نظام ).
چچک . [ چ َ چ ُ ] (ترکی، اِ) بمعنی گل باشد که عرب «وَرد» گویند. (برهان ) (آنندراج ). گل سرخ و سوری و ورد. (ناظم الاطباء). مخفف چیچک است بمعنی گل . (فرهنگ نظام ). گل . (فرهنگ شعوری ). گل سرخ : گل روی ترکی و من اگر ترک نیستم دانم همینقدر که بترکی است گل چچک . سوزنی (از فرهنگ نظام ). رجوع به گل و ورد شود. ◄ بمعنی رخساره هم هست . (برهان ) (آنندراج ). رخساره و روی زیبا. (ناظم الاطباء). رخسار محبوبان و روی دلبران . (فرهنگ شعوری ). چخک . رجوع به رخ شود.