چکانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چکانیدن . [ چ َ دَ ] (مص ) متعدی چکیدن . چکیدن کنانیدن (؟) و قطره قطره ریختن . (ناظم الاطباء). مایعاتی چون داروی چشم و نظایر آن را در چشم و گوش و غیره قطره قطره ریختن، با قطره چکان یا بوسیله ٔ دیگر. داروی مایعی را بر عضوی بیمار قطره قطره ریختن . تقطیر.(زوزنی ) (منتهی الارب ). بقطره فروریختن : همی خون چکانید بر چرخ ماه ستاره نظاره برآن رزمگاه . فردوسی . بنگر به ستاره که بتازد ز پس دیو چون زر گدازیده که بر قیر چکانیش . ناصرخسرو. گر سرکه چکاندت کسی بر ریش می پاش تو بر جراحتش پلپل . ناصرخسرو. تا کوه گرفتم ز فراقت مژه ام آب چندان بچکانید که بر کوه نشان کرد. سعدی . و رجوع به چکاندن شود. ◄ افشاندن . پاشاندن و پاشیدن . ریختن . ریخت و پاش کردن هر چیزی را : پدرآنجا که سخن خواهد بشکافد موی پسر آنجا که سخن گوید بچکاند در. فرخی . بجای باران از ابر طبع در افشان در خوشاب چکاندز ناودان سخن . سوزنی . صدف وار باید زبان درکشیدن که وقتی که حاجت بود در چکانی . سعدی . حدیث خاک درت را ز چشم سلمان پرس که کار اوست درین باب درچکانیدن . سلمان ساوجی . ◄ به فشار مایعی را به جایی درجهانیدن . مایعی را به فشار درون عضوی یا در محلی فروراندن . تزریق کردن .درچکانیدن و اندرچکانیدن : مثانه را از ریم پاک کنندبه ماء العسل که در وی داروهای ادرارکننده پخته باشند، هم بخوردن و هم به زراقه در مجرای بول چکانیدن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و به زراقه در مجرای بول میباید چکانید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ چکاندن ماشه ٔ تفنگ . فروخوابانیدن ماشه ٔ تفنگ تا چاشنی بترکد و گلوله یا ساچمه از تفنگ خارج شود. کشیدن ماشه . انگشت بر ماشه نهادن و فشار بر آن وارد ساختن . دست به ماشه ٔ تفنگ بردن و ماشه را فشردن . و رجوع به چکاندن شود. ♦ اندرچکانیدن ؛ بمعنی ریختن مایعی در عضوی یا در جایی . به قطره فروریختن . قطره قطره ریختن دارویی یا مایعی : علاج چشمی که سرمازده باشد کاه گندم اندر آب پزند و آن آب نیم گرم بچشم اندر چکانند و عسل و عصاره ٔ سیر اندر چکانیدن سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ درچکانیدن ؛ به معنی تزریق کردن و به زور و فشار مایعی را بدرون عضوی یا جایی راندن : آنچه علاج مثانه است خاصه آن است که روغنها و داروهای محلل بمجرای قضیب درچکانند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).... و آن آب درمیچکانند تا پاک شود و هرگاه که بسوزد شیر زنان و روغن گل درچکانند. (ذخیره خوارزمشاهی ).