چکان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چکان . [ چ َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد که در ٣٦ هزارگزی شمال الیگودرز واقع است . کوهستانی است با هوای معتدل که ٥٠٤ تن سکنه دارد. آبش از چاه و قنات . محصولش غلات، پنبه و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری وراهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
چکان . [ چ ِ ] (حرف ربط + صفت / ضمیر) کلمه ٔ استفهام، یعنی «چه که آن » و چه چیز. (ناظم الاطباء). مخفف کلمه ٔ ترکیبی «چه که آن » بمعنی «زیراکه آن » «چرا که آن ◄ » (صفت + اسم ) مخفف «چه » و «کان ». کدام کان ؟ چه کان ؟ (شرفنامه ٔ منیری ). چه نوع معدن و چه نوع کان ؟ : چه ماهی که ماهیتت کس نداند چه کانی که از گل تو گوهر چکانی . خواجو (از شرفنامه ٔ منیری ).
چکان . [ چ َ /چ ِ ] (نف، ق ) بمعنی چکنده . (آنندراج ). چکنده . (شرفنامه ٔ منیری ) : قی افتد آن را که سر و ریش تو بیند زان خلم و زان بفچ چکان بر سر و رویت . مایعی که در حالت چکیدن باشد. (ناظم الاطباء). در حال چکیدن . حالت فروافتادن قطرات مایع از هر قبیل : سوی لشکر خویش بنهاد روی چکان خون ز بازوش چون آب جوی . فردوسی . تذروان به چنگال باز اندرون چکان از هوا بر سمن برگ خون . فردوسی . گل از باده ٔ ارغوانی به رشک چکان ازهوا مهر گانی سرشک . اسدی . چکان خونش از استخوان می دوید همیگفت و از هول جان می دوید. سعدی (بوستان ). ◄ چکاننده . کسی یا چیزی که مایعاتی از قبیل آب یا خون هر نوع جسم سیال دیگر را بچکاند : چو دیدند سیمرغ را بچکان خروشان و خون از دودیده چکان . فردوسی . ♦ قطره چکان ؛ و آن آلتی است مخصوص چکانیدن داروهای مایع در چشم و گوش و بینی یا برای استفاده در موارد دیگر. خون چکان . خوی چکان . ◄ (فعل امر) امر از چکیدن . (شرفنامه ٔ منیری ). مخفف بچکان . و رجوع به چکاندن و چکانیدن شود.