چکاچک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چکاچک . [ چ ُ چ ُ ] (اِ مرکب ) سخنی و خبری را گویند که در افواه افتد. (برهان ). خبری را گویند که در افواه افتد. (جهانگیری ) (رشیدی ). سخن که در افواه افتد. (انجمن آرا) (آنندراج ). چک چک و پچ پچ . سخنی وخبری که در افواه افتد. (ناظم الاطباء) : چکاچک شد این راز اندر میان که گردیده بد شاه با رومیان . زجاجی (از جهانگیری ). رجوع به چک چک شود.
چکاچک . [چ َ چ َ ] (اِ صوت ) مخفف چکاچاک است که صدای زدن شمشیر و گرز باشد از پی هم . (برهان ). به معنی چکچاک است .(جهانگیری ). همان چکاچاک است .که چخاچخ و چقاچق نیز گویند. (رشیدی ). چکاچاک . (ناظم الاطباء) : ز بیم چکاچک که آمد ز تیر کفن گشت در زیر جوشن حریر. نظامی . و رجوع به چخاچخ وچقاچاق و چقاچق و چکاچاک شود. ◄ صدای برهم خوردن دندان را نیز گویند. (برهان ). آواز برهم خوردن دندان باشد. (جهانگیری ) (رشیدی ). صدای برهم خوردن دندانها. (ناظم الاطباء). چکچک و صدای برهم خوردن دندانها از سرمای سخت یا از ترس و جز اینها. و رجوع به چکچک شود. ◄ آواز زدن کاج و سیلی . آوازسیلی و لطمه و کاج پیاپی . صدای چک و تودهنی پی در پی : به سخا و بزرگواری خویش ببر از یال من چکاچک کاج . سوزنی .